افسانه شعبان نژاد

افسانه شعبان نژاد

Afsaneh Shaban Nejad

مي گويند اول ارديبهشت ماهِ سال چهل و دو در شهداد وقتي كه بلبل هاي خرمايي شاد از هواي بهاري، لابه لاي شاخه هاي نخل اين سو و آن سو مي پريدند و آواز مي خواندند، صداي گريه هاي نازك و كشدار نوزادي كه هشتمين عضو از خانواده ي شعبان نژاد بود، به نرمي با صداي بلبل ها در هم آميخت. صدايش با نسيم ملايمي كه از كوير مي آمد و برگ هاي نارنج و پرتقال باغ را نوازش مي كرد، همراه شد.آن نوزاد من بودم. نامم را افسانه گذاشتند و ناخودآگاه روحم را به شعر و قصه و افسانه پيوند زدند. اينگونه بخشي از آسمان آبي مال من شد. آسماني كه در خواب و بيداري به آن سفر كرده ام و سفر مي كنم.