
بند دیوان
بهزاد قدیمی
Black
پس از ساعتی گریستن در کنار جسد همسرش، پلک های لیلی را به آرامی بست و برای همیشه با چشم های آبی او خداحافظی کرد. پس از آن که بوسه ای بر پیشانیش نهاد... از جایش برخاست و تلو تلوخوران به سمت آینه رفت. به چهره ی بی روح و چشمان قرمز و پف کرده اش نگریست. آن ها فقط لیلی بلک را نکشته بودند... آن شب، مایکل فارنهایت نیز جانش را از دست داده بود. آن موجودات، مایه ی وهم و ترس همه ی مردم بودند... مخصوصا در تاریکی شب... حال وقت آن بود که آن ها نیز بترسند... آن موجودات باید بدانند چه کسی آنها را به سزای اعمالشان می رساند. آن ها باید تا آخر عمرشان از شنیدن نام زنی که کشته بودند می ترسیدند. آن شب مایکل فارنهایت کشته شد... اما فردی دیگر از خاکستر اعماق وجود او شکل گرفت. آن شب مایکل بلک متولد شد... شکارچی خون آشام.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت