
سرگذشت گروهان سیاه کتاب هفتم
گلن کوک
Tara Road
رمان «جاده تارا» نوشته ی میو بینچی، در نگاه نخست شاید شبیه به درام های خانوادگی و داستان های متعارف درباره بحران های میانسالی به نظر برسد، اما در لایه های زیرین خود، واکاوی دقیقی از فروپاشی هویت های وابسته و چگونگی زایش دوباره سوژه پس از ویرانی ساختارهای حمایتی ارائه می دهد. بینچی در این اثر نشان می دهد که چگونه انسان ها هویت خود را در ظرف روابط، وظایف خانوادگی و انتظارات جامعه تعریف می کنند و هنگامی که این ظرف ها می شکنند، با خلأ بزرگ هستی شناختی روبه رو می شوند. داستان رویارویی با این خلأ است؛ وضعیتی که در آن فرد ناگزیر است میان پذیرش نقش قربانی منفعل یا تلاش برای ساختن عاملیتی نو و مستقل، یکی را برگزیند. محور رویدادهای رمان بر مبنای یک جابه جایی مکانی شکل می گیرد. دو زن، ریا در دوبلین و مریلین در نیوانگلند، تصمیم می گیرند برای مدتی خانه های خود را با یکدیگر عوض کنند. ریا زنی است که تمام وجود و معنای زندگی اش را بر پایه فداکاری برای همسر و فرزندانش بنا کرده و ناگهان با خیانت شوهر و فروپاشی این زندگی مواجه شده است. در مقابل، مریلین پس از مرگ فرزندش در سوگی عمیق فرو رفته و خود را در حصاری از سکوت و انزوا حبس کرده است. هر دو زن در موقعیت خود قفل شده اند و هویتشان به ترتیب با نقش های «زن فداکار رهاشده» و «مادر داغدار منزوی» گره خورده است. این تصمیم برای تعویض خانه، صرفا یک سفر یا تغییر آب وهوا نیست، بلکه نوعی فاصله گرفتن از روایتی است که هرکدام برای خود ساخته اند. وقتی ریا وارد خانه مریلین می شود و مریلین به خانه ریا قدم می گذارد، هر دو از جغرافیا و نشانه های روزمره ای که نقش قربانی را به آن ها یادآوری می کرد، جدا می شوند. این جابه جایی فیزیکی به تعلیق عادات روانی منجر می شود. در محیط جدید، هیچ کس آن ها را با گذشته شان نمی شناسد و انتظاری از رفتارشان ندارد. این گمنامی موقت، فضایی برای بازنگری در خود فراهم می کند تا آن ها بتوانند خود واقعی شان را از زیر آوار نقش های تحمیلی بیرونی نجات دهند. ساختار داستان بر پایه دیالکتیک فضایی پیش می رود. خانه در این اثر فقط یک سرپناه فیزیکی نیست، بلکه بازتابی از وضعیت درونی شخصیت هاست. بینچی با تغییر دادن این فضاها، منطق پیشین زندگی هر دو زن را به چالش می کشد. آنها ناچارند در خانه دیگری با اشیاء، همسایگان و شرایطی روبه رو شوند که متعلق به آنها نیست و همین مواجهه، مکانیسم های دفاعی قدیمی شان را بی اثر می کند. این فرآیند شباهت بسیاری به برهم زدن بازی های قاعده مند پدرسالارانه دارد؛ زنان داستان با خروج از زمین بازی همیشگی، فرصتی می یابند تا قواعد جدیدی برای زیستن طراحی کنند. درک این تغییر به معنای بازتعریف مفهوم آزادی برای ریا و مریلین است. ریا متوجه می شود که مانع واقعی آزادی او، رفتار همسرش نبوده، بلکه وابستگی شدید خودش به تایید بیرونی و تعریف شدن در قالب هویت همسر بوده است. او با پذیرش واقعیت از دست رفتن زندگی گذشته، از تلاش برای چنگ زدن به ویرانه ها دست می کشد و استقلال خود را بازمی یابد. مریلین نیز متوجه می شود که سوگ نباید به معنای توقف کامل زندگی باشد و می توان رنج را به عنوان بخشی از تاریخچه فردی پذیرفت، بدون اینکه اجازه داد کل هستی انسان را ببلعد. «جاده تارا» نشان می دهد که بازپس گیری عاملیت لزوما از دل کارهای قهرمانانه بزرگ بیرون نمی آید، بلکه اغلب با برداشتن قدم های کوچک در مسیر گشودگی نسبت به ناشناخته ها آغاز می شود. سوژه ها با درک این موضوع که هیچ پناهگاه بیرونی یا رابطه اجتماعی نمی تواند به تنهایی ضامن معنای بودن آنها باشد، بار مسئولیت زندگی خویش را به دوش می کشند. تعویض کلیدهای دو خانه در ابتدای داستان، در واقع تعویض کلیدهای دسترسی به بخش های ناشناخته روان خودشان بود؛ سفری که در آن ثابت شد برای بازگشت به خانه واقعی خویش، گاهی باید ابتدا در خانه یک غریبه سکونت گزید.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت