
بره ئی در پوست گرگ
رفیق شامی
Homsi-ha
یکی بود، یکی نبود. ده کوچکی بود که مردمش خیلی فقیر و بیچاره بودند. زمین های اطراف ده خشک و سنگلاخ بودند و چشمۀ کوچک کنار ده هم آن قدر آب نداشت که زمین ها را سیراب کند. مردم سراسر سال به امید باران می نشستند، اما کجاست ابری که از بالای ده رد شود و کجاست ابری که ببارد؟ سال از پس سال می گذشت و می رفت و همه چیز همان طور بود که بود و امید باران هم از سر مردم رفته بود. توی این ده کوچک که روی هیچ نقشه ای دیده نمی شود و هیچ کس اسمش را به خاطر ندارد، دختر کوچکی به اسم فاطمه با پدرش زندگی می کرد. فاطمه نمی دانست چند سال دارد. هر وقت که از سن و سالش پرسیده بود، پدرش فقط گفته بود که او در یک بهار، بعد از یک زمستان پرباران به دنیا آمده است. فاطمه مادرش را هم نمی شناخت، چون در جوانی مرده بود.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت