
برگ بی برگی
فضل الله رضا
The ladies of this house
مادر درحالی که چادرش را محکم گرفته بود جلو رفت و گفت: ما بزرگمان خداست از هیچ کسی نمی ترسیم الان هم برید کنار میخوایم حرکت کنیم مردی که جا خورده بود گفت: نمیشه از این خیابون نمی توپید برید مادر باز هم ادامه داد: ما همیشه از همین جا رفتیم الان هم میخوایم تا میدان بهمن بریم این شجاعت او افسر را حسابی کفری کرده بود. دست به اسلحه اش برد که ما در ادامه داد: خدایا! یک کاری کن این مرد هم لال بشه هم شل بشه! بی درنگ پیشاپیش حرکت جمعیت کرد و ما هم دنبالش آرام قدم برمی داشتیم کم کم جمعیت به خودش آمد و شعارها شروع شد.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت