
بلبل سرگشته
فرشته مولوی
It was June when the bay froze
در دوردست بعید، در نزدیکی خلیج، شهری لمیده لب ساحل کش آمده، شهری از همه جا دور، از زمستان محروم، اما آن قدر زنده که از غروب تا طلوع میزبان پرسه زنی هااست. این بندر محموم خرداد مرموزی دارد، خردادی هم همیشه هست و همیشه خواهد بود، خردادی که از بهار به تابستان و از تابستان به پاییز می خرامد. پس از سال های سال مردی در بندر پیدا شده که کسی نمی داند کیست و کسی نمی داند چرا، اما دنبال خرداد است. مردی که همه ی خیابان های پخته ی شهر را لگد کرده، در تک تک چاله ها سرک کشیده و تمام سایه خفتگان را در گوشه کنار بندر ناخفته کرده. از ترس همین مرد موذی است که موج ها شیه ی هشدار می کشند. تا دیر نشده جلویش را بگیرید، تا خرداد را وسط خلیج گکیر نینداخته و منجمدش نکرده متوفقش کنید. اما جز همان مردی که برای خرداد بندر کمین زده، کسی زبان موج ها را نمی داند. خلیج یخ خواهد زد و خرداد درون این یخ خواهد خفت.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت