
اسب ها هیچ زمستانی کوچ نمی کنند و دو نمایشنامه ی دیگر
محمود خسروپرست
Pig
هکتور باربن وقتی چشمم رو باز می کنم.... می شینم لب تخت یه ساعت به اون ترک دیوار خیره می شم. تو این یه ساعت، سانچو، به هزارتا چیز فکر می کنم. یه روز می گم هکتور پاشو... پاشو خودت رو از همین جا آویزون کن. روز بعد می گم، نه... این جوری نمی شه. یه جوری باید خودم رو بکشم که تو کل دهکده بپیچه. همه ش می گم کل آدم های دهکده... همه ی اون حروم زاده ها باید بفهمن که تو این هفت سال چه بلایی سرم آوردن.... بنزین برمی دارم تا خودم رو وسط میدون آتیش بزنم. یهو نمی دونم چی می شه به خودم می گم بشین سر جات، هکتور.... بشین سر جات. تو برای آزادی یه بی گناه جنگیدی و اون رو هم به آزادی ش رسوندی. باید افتخار کنی به خودت هکتور، نه اینکه خودت رو بکشی. سانچو خیلی سخته هفت سال فقط با یه نفر حرف بزنی. هفت سال فقط با یه نفر رابطه داشته باشی.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت