
کفشدوزک
دیوید هربرت لارنس
The Madman
داستان دیوانه شدنم ر ا بر ای کسانی که مایلند بشنوند، تعر یف می کنم. در ر وز گار قدیم و ز مانی که هنوز خیلی از خدایان متولد نشده بودند، ر وز ی بیدار شدم و دیدم که تمام نقاب هایم ر ا دز دیده اند. یعنی هر هفت نقابی که به دست خود بافته بودم و طیّ هفت بار ز ندگی ام بر ر وی ز مین به چهر ه ز ده بودم، همگی دز دیده شده بود. آن موقع با چهر ه ای بی نقاب به خیابان های شلوغ دویدم و در میان مر دم فر یاد ز دم: «آهای دز د، دز د، دز دهای لعنتی!» مر د و ز ن با شنیدن داد و فر یاد من به خنده افتادند و بعضی ها از تر س من، هر اسان به طر ف خانه های شان فر ار کر دند. وقتی به میدان بز ر گ شهر ر سیدم، پسر ی جوان از پشت بام یکی از خانه ها سر بلند کر د و فر یاد ز د: «آهای مر دم، این مر د دیوانه است!» همین که سر م ر ا بلند کر دم تا نگاهش کنم، آفتاب ر وی صور ت بر هنه ام افتاد و این او لین بار بود که آفتاب چهر ه ی بی نقابم ر ا می دید و می بوسید. من از محبت آفتاب به وجد آمدم و دیگر به نقاب نیاز ی پیدا نکر دم. انگار که در خلسه فر و ر فته باشم، فر یاد ز دم:«دست شان در د نکند؛ دز دهایی که نقاب هایم ر ا بر دند!»
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت