
جهان اسطوره شناسی 9
جلال ستاری
Helping flood victims
نور چراغ ها زودتر راه ساحل را به ما نشان می دهند. می زنیم به دریای آب روی گندم زار همیشه فکر می کردم گندم و کشت از بی آبی از بین می رود. ولی حالا گندم ها زیر دریایی از آب دفن شده اند. چه رویای مهیبی که روی گندم زاری قایق برانی و آب موج برداشته بی غمی را ببینی که دل صاحبان گندم را خون کرده است. آبی که بیشتر مایه عذاب است تا حیات آبی که می پوساند و خشک می کند می پوشاند و مضحمل می کند. امشب مرد چه رویا می بیند؟ روز برداشت است. داس ها آمده اند از ساقه ببرند تا برکت بسازند و کشاورزها گندم ها را راضی و خوشحال به سیلوها ببرند. از کناره مسیل کرخه آب می آید. می آید تا داس را بیرون کند گندم برشته را به قربانگاه ببرد و از غلاف تهی کند. آب بالا می آید. گندم ها سر جای خود خفه می شوند مرد عرب از خواب برمی خیزد. لیوانی آب سرمی کشد. لیوان خالی را می اندازد روی رف. در هال را آرام باز می کند روی سکو می نشیند. رویایش را مرور می کند. آرزو می کند کاش رویا می بود.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت