
افسانه پسرک
فریبا کلهر
Si-Sa-Siavash
دختر جوانی، گردنبندی از کلمه ها به گردن آویخته بود که همه از زیبایی اش، خیره مانده بودند. پسر جوانی، داشت با جمله های آشنا، برای همه ماهی می گرفت تا به دختر جوان برسانندش. مادری، نوزادش را با ترانه ها آرام می کرد و همه دست به چانه زده بودند و نگاهش می کردند. پدری، بسته های کلمه را جابه جا می کرد تا جمله ای پیدا کند و همه در آن پیدا باشند.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت