
خوکچه ی بادنما
احمد آرام
Mah-e Khaste
سرهنگ پرده های مواج و پرچین تور را تا حدی که بتواند چشم انداز خیابان را ببیند از پنجره کنار زد. تک درخت ها در وزش نسیم سرد پاییز سبک سرانه تکان می خوردند و شاخه هایشان مثل دست هایی نیازمند، گویی به تمنای چیزی یا کسی به این سو و آن سو کشیده و خم می شدند. زیر نور پریده و بی رمق چراغ، درست زیر ساختمان مسکونی او سگ لنگ مجروحی پوزه روی پنجه هایش گذاشته بود و هر چندگاه زوزه های دردمندانه ای سر می داد. از دوردست ها صدای شعارها و فریادهایی گنگ و نامفهوم به گوش می رسید. در سیاهی شب کسانی تیراندازی می کردند. هر بار که صدای شلیک تیر بلند می شد، سگ زخمی، زوزه ای کشیده تر در فضای خالی و وهم انگیز خیابان سر می داد. ماه مثل یک سکهٔ نقره ای بر زمینهٔ تیره گون و فراخ آسمان می درخشید
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت