
فیزیک اندوه
گئورگی گاسپادینف
Death and the Gardener
گئورگی گاسپادینف، نویسنده ی بلغاری و برنده ی جایزه ی بین المللی بوکر سال ۲۰۲۳ برای رمان «پناهگاه زمان»، رمان تازه اش «مرگ و باغبان» را در سال ۲۰۲۴ در بلغارستان منتشر کرد و ترجمه ی انگلیسی آن به قلم آنجلا رودل، یک سال بعد به بازار آمد. خود گاسپادینف چند بار در مصاحبه هایش گفته که برای این کتاب نمی شود یک ژانر ساده پیدا کرد؛ روی جلد نوشته اند رمان، اما فضای آن به خاطره نویسی نزدیک تر است. راوی، مردی که خیلی شبیه خود نویسنده است، کنار بستر پدرش می نشیند و روزهای آخر او را، وقتی سرطان ریه جانش را کم کم می گیرد، ثبت می کند. یک جمله در همان صفحات اول می آید که کل کتاب دور همان می چرخد: «پدرم باغبان بود. حالا او یک باغ است. » همین یک جمله، هم تصویر پدر را می سازد و هم مسیر داستان را نشان می دهد. پدر مرد ساده ای بوده، از نسلی که در بلغارستان بعد از جنگ جهانی دوم بزرگ شده. زمین خالی و بی حاصل را می گرفته و کم کم به باغ تبدیل می کرده؛ درخت می کاشته، سبزی می کاشته، صبر می کرده. کتاب اما فقط در اتاق بیمارستان نمی ماند. هر بار که راوی کنار پدر می نشیند، خاطره ای هم همراهش می آید؛ کودکی، خانه، سال های سخت زندگی زیر نظام کمونیستی، قصه هایی که پدر بارها تعریف کرده بود. این رفت وبرگشت بین حال و گذشته، ریتم اصلی کتاب را می سازد و باعث می شود خواننده دو پدر را هم زمان ببیند: مردی که روی تخت بیمارستان دارد از دست می رود، و مردی که در خاطره ی پسرش هنوز وسط باغ ایستاده است. پدر آدمی است با غیبت ها، اشتباه ها و خصلت های عادی خودش؛ حتی باغبانی اش هم همیشه مرتب و آرام نیست. همین ساده ماندن شخصیت پدر است که کتاب را از یک مرثیه ی احساساتی معمولی دور نگه می دارد؛ گاسپادینف اجازه می دهد محبت، دلخوری و فاصله در کنار هم دیده شوند، بدون آنکه یکی را پررنگ تر از دیگری نشان دهد. آدم می رود، اما چیزی که کاشته همچنان رشد می کند؛ این ادامه یافتن اما کامل و مرتب نیست. باغ بدون باغبان هم می روید، هم بی نظم می شود؛ علف های هرز جای گیاه های کاشته شده را می گیرند، مرزها محو می شوند. گاسپادینف با همین تصویر ساده نشان می دهد که فقدان چیزی بیشتر از نبودن یک نفر است؛ با مرگ پدر، بخشی از تاریخ شفاهی یک خانواده هم دارد گم می شود. نسلی که پدر به آن تعلق داشت، نسلی با سیگار، کار سخت و خاطره های خاص خودش، کم کم دارد از صحنه می رود، و راوی با نوشتن سعی می کند تکه های آن را قبل از فراموشی، کنار هم بچیند. آنچه کتاب «مرگ و باغبان» را از یک روایت معمولی درباره ی از دست دادن پدر جدا می کند، دقت آن به فاصله ی میان چیزی است که از یک آدم به یاد می ماند و چیزی که واقعا در زندگی اش گذشته. راوی دارد گذشته را بازسازی می کند، اما این بازسازی هیچ وقت کامل نیست؛ حافظه انتخاب می کند، چیزی را نگه می دارد و چیزی را رها می کند، درست مثل باغی که با گذر فصل ها شکل عوض می کند. عنوان کتاب هم همین دوگانگی را در خودش دارد: مرگ چیزی را تمام می کند، اما باغ همچنان دارد رشد می کند. شاید همین تضاد ساده، سوالی است که کتاب تا آخر با آن همراه می ماند: وقتی کسی از زندگی ما می رود، دقیقا چه چیزی از او باقی می ماند، و آن چیز باقی مانده چقدر شبیه خود او بوده؟
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت