
هیچ مگو
مهدی مبشری
گویی مسیحا زاده حالی خوش است، جدالی در جبهه ای، منی در مقابل منی به زانو درآمده. غائله خوابیده. حالا قلم، سلطان این عرصه تنگ است :آری “دل”. درچهل سحر دل واژه به واژه تپیده. نگاریدن آغاز شده کبوتر دل پدری نامه می برد به بارگاه اندیشه پسری. این آدم غریب فریب خورده را درمان تنها “نهیب” زدن خویش است به خویشتن. مسیحا نود و دوبرگ است که لا به لای نی ها در نیستان اوفتاده …“عباس لایق” این شریف. وارسته، مرد پاک نهادی که بوی کلمه و بیت و غزل میدهد در مقدمه این نهیب نامه(مسیحا) نگاریده که: “زبان (مهدی مبشری) زبان دل است. او کمتر در بند عبارت بوده است، گرچه عباراتی در جزر و مد دریاوارشان اورا به بند کشیده اند و بلعیده اند. ”
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت