
شب طولانی
سیامک گلشیری
Nafisa
همین؟! پنج کیسه؟ این ی که شما می دهید فقط زلف هایش است. نفیسه موهایش را از دست مرد آزاد کرد و به هق هق افتاد کجا بود شیخ بزرگ حمیری که دخترش را در این حال ببیند؟ کجا بود اسب سفیدش و کمان و تیرش؟ ضجه نفیسه در خنده او گم شد. سرکه بالا آورد. بین تمام خریدارها چشمانی خسته و اشک بار او را از نفس انداخت. تا تیر نگاهش به نفیسه برسد، رفت و در جمعیت گم شد. که بود؟ آن چشم های آشنا در دنیای غریب او چه می کرد؟ با خویش درگیر بود که به ناگاه صدایی توجه نفیسه را به خود جلب کرد. همان غلامی بود که مکه را شهری رنگارنگ تعریف کرده بود. نفیسه اما در بدو ورود همه را می دید که خاکستر بر سر و رویشان پاشیده اند. بی روح و سنگ دل. بانوی من حاضر است پانزده کیسه اشرفی برای این کنیز بپردازد. او که گفته بود اربابش کنیز نمی خواهد! این است معامله! نام با نویت چیست؟ دختر خویلد!
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت