ادبیات معاصرادبیات ایراندهه 2020 میلادی

پیاده دیدن

to see on foot

امتیاز این کتاب—
۰می‌خواهند بخوانند۰درحال خواندن۰خوانده‌اند
امتیاز تو
—
تعداد صفحه
۱۳۲
سال چاپ
۱۴۰۴

درباره کتاب

۴ دقیقه

پیاده دیدن مواجهۀ من با شهر مسکو است اما قرار نیست فقط گزارشی از یک سفر باشد؛ بیشتر از آنکه بخواهد بگوید در مسکو چه دیدم، می خواهد به ما یادآوری کند اهمیت چگونه دیدن را و چرا این دیدن برای ما، نه یک تجربۀ توریستی، بلکه یک مکاشفۀ فرهنگی و تاریخی است. متن از دل دو سفر به پایتخت روسیه زاده شده: یکی در تابستانی روشن و گرم، و دیگری در پاییزی خاکستری و سرد. آنچه میان این دو زمان امتداد یافته، تنها حرکت فصلی تقویم نیست، بلکه حرکتی در فهم ماست از نسبت فرم با معنا، مکان با حافظه، و تاریخ با بدن زیستۀ انسان. متن در میدان سرخ، در برابر گنبدهای رنگین کلیسای سنت باسیل، یا در زیر سایۀ دیوارهای بلند کرملین، با سوبژۀ ایرانی رو به رو می شود، با ایران خودمان، با معماری بی نشانی که سال هاست نه تنها خاطره ای نمی سازد، که گاهی خاطره ها را هم پاک می کند. متن می خواهد بپرسد: چرا مسکو توانسته چنین حافظۀ معماری نیرومندی برای مردمش و برای جهان شکل بدهد؟ چرا هر بنایش قصه دارد، و چرا ما حتی از قصه های نیم ماندۀ خودمان هم غافلیم؟متن در نگاه نخست، یادداشت هایی است دربارۀ یک سفر، اما بعدتر، جستاری است در باب زمان، خاطره و هویت. در این نوشتار، من از دیدن بناها حرف می زنم، اما نه به عنوان توده های بی جان، بلکه همچون موجوداتی زنده که آگاهی تاریخی را در خود فشرده اند. بناها برای ما نشانه اند؛ نشانه هایی از نحوۀ بودن در جهان، از شیوۀ روایت قدرت، از معناهای فرهنگی که در آجرها و گنبدها نهفته اند و گاه از ما پنهان می مانند. پیاده دیدن مواجهۀ من با شهر مسکو است اما قرار نیست فقط گزارشی از یک سفر باشد؛ بیشتر از آنکه بخواهد بگوید در مسکو چه دیدم، می خواهد به ما یادآوری کند اهمیت چگونه دیدن را و چرا این دیدن برای ما، نه یک تجربۀ توریستی، بلکه یک مکاشفۀ فرهنگی و تاریخی است. متن از دل دو سفر به پایتخت روسیه زاده شده: یکی در تابستانی روشن و گرم، و دیگری در پاییزی خاکستری و سرد. آنچه میان این دو زمان امتداد یافته، تنها حرکت فصلی تقویم نیست، بلکه حرکتی در فهم ماست از نسبت فرم با معنا، مکان با حافظه، و تاریخ با بدن زیستۀ انسان. متن در میدان سرخ، در برابر گنبدهای رنگین کلیسای سنت باسیل، یا در زیر سایۀ دیوارهای بلند کرملین، با سوبژۀ ایرانی رو به رو می شود، با ایران خودمان، با معماری بی نشانی که سال هاست نه تنها خاطره ای نمی سازد، که گاهی خاطره ها را هم پاک می کند. متن می خواهد بپرسد: چرا مسکو توانسته چنین حافظۀ معماری نیرومندی برای مردمش و برای جهان شکل بدهد؟ چرا هر بنایش قصه دارد، و چرا ما حتی از قصه های نیم ماندۀ خودمان هم غافلیم؟ متن در نگاه نخست، یادداشت هایی است دربارۀ یک سفر، اما بعدتر، جستاری است در باب زمان، خاطره و هویت. در این نوشتار، من از دیدن بناها حرف می زنم، اما نه به عنوان توده های بی جان، بلکه همچون موجوداتی زنده که آگاهی تاریخی را در خود فشرده اند. بناها برای ما نشانه اند؛ نشانه هایی از نحوۀ بودن در جهان، از شیوۀ روایت قدرت، از معناهای فرهنگی که در آجرها و گنبدها نهفته اند و گاه از ما پنهان می مانند.

در حال بارگذاری مطالب مرتبط
در حال بارگذاری نقل‌قول‌ها و یادداشت‌ها
در حال بارگذاری کتاب‌های مشابه