
جنگ و صلح
لئو تولستوی
هشدار اسپویل
این مطلب شامل خلاصهی کامل کتاب «جنگ و صلح»، اتفاقهای اصلی و توضیح پایان داستان است.
اگر قصد دارید کتاب را بخوانید و نمیخواهید از اتفاقهای مهم آن مطلع شوید، بهتر است ابتدا خود اثر را مطالعه کنید.
درباره کتاب
نویسنده: لئو تولستوی
عنوان اصلی: Война и мир / War and Peace
انتشار: نخست بهصورت دنبالهدار در دههی ۱۸۶۰ و سپس در قالب کامل در سال ۱۸۶۹
ژانر: رمان تاریخی، خانوادگی، فلسفی و حماسی
زبان اصلی: روسی
زمان اصلی داستان: از سال ۱۸۰۵ تا سالهای پس از جنگ ۱۸۱۲
مکانهای اصلی: سنپترزبورگ، مسکو، املاک خانوادههای اشرافی و جبهههای جنگ روسیه و فرانسه
حقیقت جالب: تولستوی در «جنگ و صلح» فقط شخصیتهای خیالی را وارد وقایع تاریخی نمیکند؛ چهرههایی مانند ناپلئون و کوتوزوف هم مستقیماً در رمان حضور دارند و نویسنده از خلال آنها برداشت خودش از تاریخ و نقش فرماندهان را به چالش میکشد.
«جنگ و صلح» فقط داستان حملهی ناپلئون به روسیه نیست. بخش بزرگی از رمان در خانهها، مهمانیها، املاک خانوادگی و روابط عاطفی میگذرد و جنگ بارها وارد همین زندگیهای معمول میشود و مسیر آنها را تغییر میدهد. پیر بزوخوف، آندری بولکونسکی، ناتاشا و نیکلای روستوف و ماریا بولکونسکایا هرکدام راه متفاوتی را طی میکنند، اما سرنوشتشان به مرور به یکدیگر گره میخورد.
تولستوی از سال ۱۸۰۵ آغاز میکند؛ زمانی که جنگ با ناپلئون هنوز برای بسیاری از اشراف روس بیشتر موضوع بحث در مهمانیهاست تا تجربهای مستقیم. هفت سال بعد همان جنگ به قلب روسیه، خانههای شخصیتها و سرانجام شهر مسکو میرسد. رمان بعد از عقبنشینی ارتش فرانسه هم تمام نمیشود، چون برای تولستوی پایان جنگ تاریخی فقط آغاز مرحلهای تازه در زندگی کسانی است که زنده ماندهاند.
شخصیتهای اصلی
پیر بزوخوف: مردی صادق، دستوپاچلفتی و جستوجوگر که در آغاز جایگاه روشنی در جامعه ندارد، اما ناگهان وارث ثروتی عظیم میشود. بخش بزرگی از زندگی او صرف پیدا کردن پاسخی برای این سؤال میشود که چگونه باید زندگی کرد.
آندری بولکونسکی: شاهزادهای باهوش و ناراضی از زندگی اشرافی که در آغاز جنگ را فرصتی برای رسیدن به افتخار و معنا میبیند، اما تجربههایش این نگاه را بهتدریج تغییر میدهند.
ناتاشا روستوا: دختر پرشور خانوادهی روستوف که در آغاز هنوز نوجوان است. عشق، خطا، فقدان، مراقبت از دیگران و جنگ او را در طول رمان به شخصیتی بسیار متفاوت از دختر ابتدای داستان تبدیل میکنند.
نیکلای روستوف: برادر ناتاشا که با شور جوانی وارد ارتش میشود و بعدها باید میان عشق، تعهد خانوادگی، وضعیت مالی و مسئولیت تصمیم بگیرد.
ماریا بولکونسکایا: خواهر آندری؛ زنی مذهبی، مهربان و درونگرا که سالها با پدر سختگیرش زندگی میکند و در جریان جنگ مجبور میشود زندگی مستقلتری را تجربه کند.
هلن کوراگینا: خواهر آناتول و یکی از زنان مشهور محافل اشرافی که با پیر ازدواج میکند. رابطهی آنها خیلی زود نشان میدهد جذابیت اجتماعی و ثروت برای ساختن یک زندگی مشترک کافی نیستند.
آناتول کوراگین: برادر هلن؛ مردی جذاب، خوشگذران و بیمسئولیت که حضورش یکی از بزرگترین بحرانهای زندگی ناتاشا را رقم میزند.
سونیا: دخترخالهی روستوفها که در خانهی آنها بزرگ شده و سالها به نیکلای علاقه دارد. وابستگی مالی و خانوادگی او آزادی انتخابش را محدود میکند.
کوتوزوف: فرماندهی روس که تولستوی او را نه به عنوان نابغهای مسلط بر همهچیز، بلکه به عنوان کسی تصویر میکند که محدودیت قدرت فرماندهان بر جریان جنگ را بهتر از بسیاری از اطرافیانش میفهمد.
پلاتون کاراتایف: سربازی ساده که پیر در دوران اسارت با او آشنا میشود. شیوهی زندگی و نگاه او تأثیر عمیقی بر پیر میگذارد.
دولوخوف: افسر باهوش، جسور و خطرپذیری که هم در زندگی پیر و هم در سرنوشت خانوادهی روستوف نقش پیدا میکند.
شاهزاده نیکلای بولکونسکی: پدر آندری و ماریا؛ مردی بسیار باهوش، منظم و سختگیر که سالهاست از زندگی اجتماعی فاصله گرفته و خانهی خودش را با انضباطی شدید اداره میکند.
داستان کامل جنگ و صلح
محافل اشرافی سنپترزبورگ
رمان در سال ۱۸۰۵ و در مهمانی آنا پاولونا شرر در سنپترزبورگ آغاز میشود. جنگهای ناپلئون موضوع اصلی گفتوگوی مهمانان است و افراد دربارهی فرانسه، روسیه، اتریش و آیندهی اروپا با اطمینان حرف میزنند، هرچند بیشتر آنها هنوز جنگ را از فاصلهای امن میشناسند. در همین مهمانی چند شخصیت اصلی رمان برای نخستین بار کنار هم قرار میگیرند.
پیر بزوخوف تازه از خارج برگشته و هنوز قواعد ظریف محافل اشرافی را خوب نمیشناسد. برخلاف مهمانانی که میدانند کجا باید چه حرفی بزنند، پیر عقیدههایش را مستقیم بیان میکند و حتی دربارهی انقلاب فرانسه و ناپلئون حرفهایی میزند که میزبان ترجیح میدهد در مهمانیاش شنیده نشوند. رفتار اجتماعی نامناسبش باعث میشود دیگران او را کمی عجیب ببینند، اما آندری بولکونسکی با او رابطهای دوستانه و صمیمی دارد.
آندری همراه همسر جوان و باردارش، لیزا، وارد مهمانی میشود. از بیرون زندگی او کامل به نظر میرسد: عنوان اشرافی دارد، همسرش محبوب است و خودش آیندهی خوبی پیش رو دارد، اما از محافل اجتماعی و زندگی زناشویی ناراضی است. تصمیم گرفته به ارتش بپیوندد و در جنگ پیش رو خدمت کند؛ جنگ برای او فقط وظیفهی نظامی نیست، بلکه راهی برای فرار از زندگیای است که در آن احساس خفگی میکند.
خانوادهی کوراگین نیز از همان ابتدا در این فضا حضور دارد. شاهزاده واسیلی کوراگین مردی است که خوب میداند چگونه از روابط اجتماعی برای آیندهی فرزندانش استفاده کند. دخترش هلن به زیبایی مشهور است و پسرش آناتول برای خانواده دردسرهای فراوانی ساخته، اما واسیلی همچنان تلاش میکند برای هر دو ازدواجهایی سودمند پیدا کند.
پیر بزوخوف و میراثی که زندگیاش را تغییر میدهد
پیر فرزند نامشروع کنت بزوخوف، یکی از ثروتمندترین مردان روسیه است. در آغاز داستان هنوز معلوم نیست بعد از مرگ کنت چه کسی ثروت عظیم او را به ارث خواهد برد و همین مسئله بستگان مختلف را دور بستر مرد بیمار جمع کرده است. بعضی از آنها امیدوارند وضعیت نامشروع تولد پیر مانع رسیدن ارث به او شود.
اما کنت پیش از مرگ برای قانونی شدن موقعیت پیر اقدام کرده و سرانجام پیر به عنوان وارث اصلی شناخته میشود. مرد جوانی که تا چند روز قبل حتی جایگاه اجتماعی مشخصی نداشت، ناگهان تبدیل به یکی از ثروتمندترین و مطلوبترین مجردهای روسیه میشود. رفتار آدمهای اطرافش هم با همین سرعت تغییر میکند و کسانی که قبلاً توجه چندانی به او نداشتند حالا حضورش را ارزشمند میدانند.
پیر تجربه و بدبینی لازم برای فهم کامل این تغییر را ندارد. ثروت به او آزادی میدهد، اما همزمان او را در شبکهای از آدمهایی قرار میدهد که هرکدام برای آیندهاش نقشهای دارند. شاهزاده واسیلی خیلی زود خودش را به پیر نزدیک میکند و او را وارد حلقهی خانوادگی کوراگینها میسازد.
در این میان هلن بیش از همه مورد توجه قرار میگیرد. زیبایی و جایگاه اجتماعی او پیر را مجذوب میکند، اما خودش هم نمیتواند با اطمینان بگوید واقعاً عاشق اوست. روند حوادث چنان پیش میرود که اطرافیان پیش از آنکه پیر تصمیم روشنی بگیرد، ازدواج آن دو را تقریباً قطعی فرض میکنند.
آندری بولکونسکی و رفتن به جنگ
آندری پیش از رفتن به جبهه همسرش را به ملک خانوادگی بولکونسکیها میبرد. پدرش، شاهزاده نیکلای بولکونسکی، مردی سالخورده و سختگیر است که سالهاست در ملک «تپههای طاس» زندگی میکند. او برنامهی روزانهی دقیقی دارد، از بطالت متنفر است و حتی آموزش ریاضی دخترش ماریا را با همان سختگیریای دنبال میکند که زمانی امور نظامی را اداره میکرد.
ماریا برخلاف پدر، شخصیتی آرام و مذهبی دارد. رفتار سخت پدر بارها او را آزار میدهد، اما وابستگی عاطفی شدیدی به او دارد و بهسادگی نمیتواند زندگی خودش را از خواستههای او جدا کند. وقتی آندری و لیزا به ملک میآیند، ماریا از دیدن برادرش خوشحال میشود اما خیلی زود میفهمد آندری از ازدواج خودش رضایت ندارد.
آندری لیزای باردار را نزد خانواده میگذارد و راهی جنگ میشود. او در ذهنش رؤیایی از افتخار نظامی دارد و ناپلئون برایش نمونهی مردی است که توانسته با اراده و استعداد خودش در تاریخ جایگاه بزرگی پیدا کند. آندری میخواهد لحظهای داشته باشد که در آن خودش نیز از میان جمعیت سربازان و افسران معمولی جدا شود و کاری بزرگ انجام دهد.
این میل به افتخار از ابتدا با ناخرسندی شخصی او پیوند دارد. آندری فقط برای روسیه یا از سر وظیفه نمیجنگد؛ بخشی از او امیدوار است میدان جنگ چیزی را به او بدهد که در مهمانیها، ازدواج و زندگی عادی پیدا نکرده است.
خانوادهی روستوف
در مسکو با خانوادهی روستوف آشنا میشویم؛ خانوادهای که فضای خانهشان با نظم خشک بولکونسکیها تفاوت زیادی دارد. کنت ایلیا روستوف مردی مهربان، مهماننواز و بخشنده است که از خرج کردن لذت میبرد و کمتر به حسابوکتاب آینده فکر میکند. همسرش نیز به زندگی خانوادگی و جایگاه اجتماعی خانواده اهمیت زیادی میدهد.
ناتاشا در آغاز رمان هنوز دختر نوجوانی پرانرژی است که احساساتش را پنهان نمیکند. میخندد، میدود، موسیقی و رقص را دوست دارد و به آدمهای اطرافش با شدتی واکنش نشان میدهد که با رفتار کنترلشدهی محافل اشرافی فرق دارد. در همان سالها علاقهای نوجوانانه میان او و بوریس دروبتسکوی وجود دارد، اما این رابطه به چیزی پایدار تبدیل نمیشود.
نیکلای روستوف، برادر بزرگتر ناتاشا، تصمیم گرفته وارد ارتش شود. برای او جنگ هنوز با مفاهیمی مانند افتخار، شجاعت، وفاداری به تزار و هیجان جوانی پیوند دارد. سونیا، دخترخالهای که در خانهی روستوفها بزرگ شده، به نیکلای علاقه دارد و خود نیکلای نیز به او وعدههایی داده است.
مشکل اینجاست که خانوادهی روستوف بیشتر از درآمدش خرج میکند. در آغاز این مسئله پشت مهمانیهای بزرگ و زندگی راحت پنهان است، اما با گذشت سالها بدهیها بیشتر میشوند و تصمیمهای عاطفی نیکلای نیز به مسئلهی مالی خانواده گره میخورند.
نیکلای روستوف و نخستین تجربههای جنگ
نیکلای با شور زیادی وارد هنگ سوارهنظام میشود و خیلی زود با دنیای واقعی ارتش روبهرو میشود. او در ابتدا دوست دارد خودش را مردی شجاع تصور کند که بدون ترس برای تزار و کشور میجنگد، اما نخستین برخورد با خطر واقعی با تصویرهای رمانتیکی که در ذهن داشته تفاوت دارد.
در یکی از نخستین درگیریها زخمی میشود و برای لحظهای با ترسی بسیار ساده و انسانی روبهرو میشود: نمیخواهد بمیرد. همین تجربه کافی است تا بفهمد شجاعت در میدان نبرد لزوماً به معنای نترسیدن نیست. سربازان و افسرانی که از دور مانند قهرمان دیده میشوند، در لحظهی واقعی نبرد ممکن است سردرگم، ترسیده یا حتی کاملاً بیخبر از نقشهی کلی باشند.
نیکلای با وجود این تجربه، ارتش را ترک نمیکند. دوستی با افسرانی مانند دنیسوف و زندگی جمعی هنگ برایش اهمیت پیدا میکنند و حس وفاداری به تزار نیز در او بسیار قوی میماند. این وفاداری بعدها حتی وقتی با تصمیمهایی روبهرو میشود که منطقی به نظر نمیرسند، باز هم بخش مهمی از هویت اوست.
تولستوی از خلال نیکلای یکی از فاصلههای اصلی رمان را نشان میدهد: فاصلهی میان جنگی که در پایتختها دربارهاش حرف زده میشود و جنگی که سرباز عادی تجربه میکند. در میدان، فرمانهای بزرگ اغلب به مجموعهای از صداها، شایعات، اشتباهها و واکنشهای لحظهای تبدیل میشوند.
آسترلیتز و سقوط رؤیای قهرمانی آندری
نبرد آسترلیتز برای آندری همان فرصتی به نظر میرسد که مدتها منتظرش بوده است. او میخواهد کاری تعیینکننده انجام دهد و در لحظهای از آشفتگی پرچمی را برمیدارد و تلاش میکند سربازان را با خودش همراه کند. چیزی که در ذهنش میتوانست آغاز شهرتی بزرگ باشد، خیلی زود با واقعیت میدان جنگ قطع میشود.
آندری آسیب میبیند و روی زمین میافتد. برای مدتی نمیتواند وارد جریان نبرد شود و نگاهش به آسمان باز میشود؛ آسمانی آرام و گسترده که هیچ شباهتی به هیاهوی اطرافش ندارد. در برابر آن وسعت، جاهطلبیهای چند ساعت قبل ناگهان کوچک و دور به نظر میرسند.
بعد ناپلئون از نزد او عبور میکند. آندری زمانی این مرد را تجسم عظمت تاریخی میدانست، اما حالا حتی حضور ناپلئون هم در مقایسه با چیزی که تجربه کرده اهمیت سابق را ندارد. رؤیای قهرمان شدن در چشم فرماندهان بزرگ، دستکم برای لحظهای، نیروی خودش را از دست میدهد.
آندری زنده میماند، هرچند خانوادهاش مدتی تصور میکنند شاید کشته شده باشد. وقتی به زندگی برمیگردد، دیگر نمیتواند همان مردی باشد که با اشتیاق برای رسیدن به «لحظهی تولون» خودش خانه را ترک کرده بود.
بازگشت آندری و بحران زندگی شخصی
آندری به ملک خانوادگی برمیگردد و درست زمانی میرسد که همسرش لیزا در آستانهی به دنیا آوردن فرزندشان است. بازگشت او برای خانواده غیرمنتظره است، چون مدتها از سرنوشتش خبر دقیقی نداشتند. شادی دیدار خیلی زود با اتفاقی تلخ همراه میشود و لیزا پس از تولد پسرشان از دنیا میرود.
مرگ همسر برای آندری با احساس گناه همراه است. او پیش از رفتن به جنگ از زندگی مشترکشان ناراضی بود و گاهی با فاصله و سردی با لیزا رفتار میکرد. حالا دیگر فرصتی برای اصلاح آن رابطه وجود ندارد و پسر کوچکشان، نیکلِنکا، یادآور زندگیای است که آندری زمانی برای فرار از آن مشتاق جنگ بود.
مدتی از فعالیتهای اجتماعی فاصله میگیرد و زندگی محدودتری در املاک خودش پیش میبرد. بسیاری از آرزوهای قبلیاش دربارهی شهرت و قهرمانی فرو ریختهاند، اما هنوز جایگزین روشنی برایشان پیدا نکرده است. حتی وقتی پیر با شور دربارهی ایدههای تازهاش حرف میزند، آندری نمیتواند بهراحتی همان امید را بپذیرد.
در همین دوره مسئولیت پسرش و رابطه با ماریا بخشی از زندگی او را پر میکنند. اما تغییر بزرگ بعدی زمانی رخ میدهد که خانوادهی روستوف وارد زندگیاش میشوند و آندری با ناتاشا آشنا میشود.
پیر و ازدواج با هلن
در فاصلهای که آندری در جنگ است، زندگی پیر به مسیر دیگری میرود. ثروت تازه باعث شده شاهزاده واسیلی به او نزدیک شود و هلن نیز بیشتر در اطرافش حضور داشته باشد. پیر زیبایی هلن را میبیند و به او جذب میشود، اما در همان حال چیزی درونش به او میگوید رابطهی میان آنها آن عمقی را که برای زندگی مشترک لازم است ندارد.
بااینحال پیر در تصمیمگیری منفعل است. اطرافیان چنان رفتار میکنند که گویی ازدواج نتیجهای طبیعی و قطعی است و او نیز به جای ایستادن و پرسیدن اینکه واقعاً چه میخواهد، همراه جریان میشود. خیلی زود خودش را در موقعیتی میبیند که همه او و هلن را نامزد میدانند و مدت کوتاهی بعد ازدواج انجام میشود.
ازدواج از ابتدا رضایتبخش نیست. هلن به زندگی اجتماعی و توجه اطرافیان اهمیت زیادی میدهد و پیر احساس میکند میان آنها رابطهی واقعی شکل نگرفته است. شایعات دربارهی روابط هلن با مردان دیگر نیز ذهن پیر را آشفته میکنند.
این بخش از زندگی او نشان میدهد ثروت نتوانسته سردرگمی اصلیاش را حل کند. پیر از نظر مادی تقریباً هرچه بخواهد دارد، اما هنوز نمیداند چه نوع زندگیای برایش معنا دارد و چگونه باید میان خواستهی خودش و انتظاری که دیگران از او دارند فرق بگذارد.
دوئل و بحران معنای زندگی پیر
دولوخوف یکی از مردانی است که پیر نسبت به رابطهی او با هلن بدگمان میشود. در یک مهمانی، رفتار دولوخوف و ذهن آشفتهی پیر باعث میشوند سوءظن او به نقطهی انفجار برسد. پیر که حتی تجربهی چندانی در استفاده از سلاح ندارد، از روی خشم دولوخوف را به دوئل دعوت میکند.
دوئل برگزار میشود و دولوخوف آسیب میبیند، اما زنده میماند. برای پیر مهمتر از نتیجهی خود دوئل این است که ناگهان میبیند از روی حسادت و غرور تا آستانهی گرفتن جان انسانی دیگر پیش رفته است. این اتفاق با تصویری که از خودش به عنوان انسانی خیرخواه و اهل فکر دارد سازگار نیست.
بعد از بازگشت، میان او و هلن مشاجرهی شدیدی شکل میگیرد و پیر تصمیم میگیرد از او جدا شود. بخش بزرگی از دارایی و امکانات را در اختیار هلن میگذارد و خودش سفر میکند، اما جدا شدن از همسر هم مسئلهی اصلی را حل نمیکند. هنوز نمیداند چرا زندگی کرده، باید به چه چیزی باور داشته باشد و چه کاری ارزش انجام دادن دارد.
این بحران او را آمادهی پذیرفتن چارچوب فکری تازهای میکند. در مسیر سفر با مردی آشنا میشود که دربارهی فراماسونری با او حرف میزند و پیر برای مدتی احساس میکند شاید بالاخره راهی منظم برای پاسخ دادن به پرسشهایش پیدا کرده است.
آشنایی پیر با فراماسونری
پیر وارد محفل فراماسونها میشود و آموزههای آن دربارهی اصلاح اخلاقی، برادری انسانها و مبارزه با ضعفهای شخصی برایش جذاباند. پس از دورهای از سردرگمی، داشتن مجموعهای روشن از اصول به او احساس جهت میدهد. حالا تصور میکند به جای بحثهای بیپایان میتواند عملاً انسان بهتری شود.
یکی از نخستین هدفهایش اصلاح وضعیت دهقانان در املاکش است. دستورهایی برای بهتر شدن شرایط آنها میدهد و با رضایت تصور میکند زندگیشان تغییر کرده، اما فاصلهی میان نیت او و واقعیت مدیریت املاک زیاد است. مدیران محلی بخشی از حرفهایش را به شکلی اجرا میکنند که ظاهر اصلاح حفظ شود، در حالی که نتیجه لزوماً همان چیزی نیست که پیر در ذهن دارد.
این تجربه نشان میدهد پیر هنوز میخواهد با پیدا کردن یک «نظام درست» همهچیز را حل کند. فراماسونری برای مدتی کمکش میکند، اما خودش هم نمیتواند همیشه مطابق اصولی که پذیرفته زندگی کند و کمکم متوجه فاصلهی میان حرف، آرمان و رفتار واقعی میشود.
پیر دربارهی باورهای تازهاش با آندری هم صحبت میکند. آندری پس از آسترلیتز و مرگ لیزا بدبینتر از آن است که به همان شور پاسخ دهد، ولی گفتوگوی آنها نشان میدهد هر دو هنوز به شکلی متفاوت دنبال معنایی برای زندگی هستند.
ناتاشا بزرگ میشود
سالها میگذرد و ناتاشای نوجوان به دختر جوانی تبدیل میشود که کمکم وارد زندگی اجتماعی بزرگسالان میشود. شور و انرژی قدیمیاش هنوز وجود دارد، اما اکنون نگاه دیگران و مسئلهی عشق نیز جای مهمتری در زندگیاش پیدا کردهاند. یکی از مهمترین لحظات این دوره نخستین حضور جدی او در یک مجلس رقص بزرگ است.
ناتاشا از اینکه ممکن است کسی از او درخواست رقص نکند مضطرب است. پیر که او را میشناسد متوجه نگرانیاش میشود و به آندری پیشنهاد میکند با او برقصد. آندری که مدتهاست در نوعی بیعلاقگی عاطفی زندگی میکند، با ناتاشا میرقصد و تحت تأثیر سرزندگی و حضور او قرار میگیرد.
این علاقه فقط نتیجهی زیبایی ناتاشا نیست. آندری در او چیزی از توانایی زندگی کردن و لذت بردن میبیند که خودش بعد از مرگ همسر و شکست آرزوهایش از دست داده است. کمی پیشتر، در سفر به ملک روستوفها، صدای ناتاشا و شوق سادهاش به زندگی نیز توجه او را جلب کرده بود.
حتی نگاه آندری به طبیعت در این دوره تغییر میکند. درخت بلوطی که قبلاً برایش شبیه نشانهای از پایان و فرسودگی بود، در فصل تازه دوباره زنده به نظر میرسد و آندری هم احساس میکند شاید زندگی خودش هنوز تمام نشده باشد.
دیدار ناتاشا و آندری
آندری بیشتر به خانهی روستوفها رفتوآمد میکند و علاقهی او و ناتاشا آشکارتر میشود. ناتاشا خیلی زود با تمام شدت عاطفی خودش درگیر این رابطه میشود و آندری نیز پس از مدتها احساس میکند آیندهای شخصی پیش رویش وجود دارد.
پیر از علاقهی دوستش باخبر میشود. برای او شنیدن این خبر احساس دوگانهای دارد، چون خودش نیز ناتاشا را عمیقاً دوستداشتنی میداند، هرچند هنوز این احساس را به شکل یک امکان واقعی برای رابطه دنبال نمیکند. بااینحال آندری را تشویق میکند که اگر مطمئن است، از ازدواج فرار نکند.
آندری سراغ پدرش میرود و دربارهی تصمیمش صحبت میکند. شاهزاده نیکلای بولکونسکی از انتخاب پسرش خوشحال نیست؛ ناتاشا را برای خانوادهی خودشان جوان و از نظر جایگاه خانوادگی چندان مناسب نمیداند. در نهایت شرط میگذارد که ازدواج یک سال به تأخیر بیفتد.
آندری این شرط را میپذیرد و ناتاشا نیز با وجود ناراحتی قبول میکند. نامزدی آنها شکل میگیرد، اما آندری تأکید میکند ناتاشا در این مدت آزاد است و اگر احساسش عوض شد میتواند رابطه را تمام کند.
نامزدی و جدایی موقت
فاصلهی یکساله از همان ابتدا برای ناتاشا دشوار است. او با شدت در زمان حال زندگی میکند و تصور اینکه باید ماهها منتظر کسی بماند که دوستش دارد برایش آسان نیست. آندری نیز برای سفر و رسیدگی به وضعیت جسمی و کارهایش از روسیه دور میشود.
در این مدت ناتاشا تلاش میکند زندگی معمولش را ادامه دهد. خانوادهی روستوف همچنان با مهمانی، شکار، موسیقی و روابط خانوادگی درگیر است و ناتاشا لحظاتی از شادی قدیمی خودش را حفظ میکند. بااینهمه انتظار طولانی رابطه را در وضعیتی معلق نگه میدارد.
قرار است ناتاشا با خانوادهی آندری نیز رابطهی نزدیکتری پیدا کند، اما دیدارش با شاهزاده نیکلای و ماریا خوب پیش نمیرود. پدر آندری از ابتدا نسبت به ازدواج بدبین است و رفتار سردش ناتاشا را تحقیر میکند. ماریا نیز با وجود نیت بد نداشتن، نمیتواند فوراً فاصله را از بین ببرد.
ناتاشا از این دیدار آزرده بیرون میآید. درست در زمانی که از آندری دور است و احساس میکند خانوادهی او هم پذیرایش نیستند، وارد محیطی میشود که آناتول کوراگین در آن حضور دارد.
آناتول کوراگین و بحران ناتاشا
آناتول برخلاف آندری آدمی نیست که دربارهی آینده و مسئولیت رابطه زیاد فکر کند. جذاب است، اعتمادبهنفس دارد و عادت کرده از میل و هیجان لحظه پیروی کند. نکتهای که ناتاشا نمیداند این است که آناتول از قبل ازدواج کرده و این حقیقت را پنهان میکند.
هلن زمینهی دیدار بیشتر آناتول و ناتاشا را فراهم میکند. ناتاشا که ماهها از آندری دور بوده و هنوز از برخورد خانوادهی بولکونسکی ناراحت است، تحت تأثیر توجه مستقیم و پرشور آناتول قرار میگیرد. فاصلهی میان نامزدی آرام و آیندهمحور آندری با هیجان فوری آناتول برایش بسیار بزرگ است.
آناتول خیلی زود از علاقه حرف میزند و ناتاشا نیز در مدت کوتاهی باور میکند او را دوست دارد. چیزی که از بیرون تصمیمی عجولانه و آشکارا خطرناک به نظر میرسد، برای ناتاشا در همان لحظه واقعی است. او حتی آماده میشود نامزدی با آندری را کنار بگذارد و همراه آناتول فرار کند.
دولوخوف که دوست آناتول است در آماده کردن نقشه کمک میکند، هرچند خودش خطرها را بهتر میفهمد. سونیا اما متوجه ماجرا میشود و میداند اگر سکوت کند زندگی ناتاشا ممکن است به شکلی جدی آسیب ببیند.
شکستن نامزدی
سونیا موضوع را پنهان نمیکند و با کمک ماریا دیمیتریونا، زن مقتدری که ناتاشا در خانهی او اقامت دارد، نقشهی فرار متوقف میشود. آناتول پیش از رسیدن به ناتاشا مجبور میشود عقبنشینی کند و خیلی زود مسکو را ترک میکند. بعد پیر وارد ماجرا میشود و حقیقتی را که ناتاشا نمیدانسته آشکار میکند: آناتول از قبل همسر دارد.
فهمیدن این حقیقت ضربهی شدیدی به ناتاشاست. او نهفقط آندری را از خودش دور کرده، بلکه متوجه میشود مردی که به خاطرش حاضر شده بود زندگی قبلیاش را کنار بگذارد از ابتدا حقیقت مهمی را پنهان کرده است. حال روحیاش برای مدتی بهشدت بد میشود و خانواده تلاش میکند از او مراقبت کند.
آندری وقتی از ماجرا باخبر میشود نمیتواند آن را نادیده بگیرد. نامزدی را تمام میکند و هدایا و نشانههای رابطه را پس میفرستد. او هنوز زخمی است و در آن مرحله حاضر نیست ناتاشا را ببخشد.
پیر در این میان با ناتاشا همدلی میکند. او از رفتار ناتاشا دفاع نمیکند، اما میبیند دختر جوان تا چه اندازه از اشتباه خودش رنج میبرد. در یکی از گفتوگوهایشان احساس پیر نسبت به ناتاشا برای خودش هم روشنتر میشود، هرچند وضعیت زندگی هردویشان اجازه نمیدهد این احساس فوراً به رابطهای تازه تبدیل شود.
زندگی نیکلای و مشکلات مالی خانوادهی روستوف
نیکلای در سالهای میان جنگها همچنان به ارتش وابسته است، اما مشکلات خانواده بیشتر به سراغش میآیند. پدرش با سخاوت و بینظمی مالی زندگی کرده و بدهیهای خانواده به جایی رسیدهاند که دیگر نمیتوان آنها را نادیده گرفت. نیکلای میفهمد دیر یا زود باید بخشی از مسئولیت این وضع را بر عهده بگیرد.
خود او هم همیشه در مدیریت پول موفق نبوده است. در یکی از مهمترین اتفاقهای جوانیاش با دولوخوف قمار میکند و مبلغ بسیار سنگینی میبازد. نیکلای در لحظهی بازی گرفتار غرور و هیجان میشود و بعد مجبور است به خانه برگردد و از پدرش برای پرداخت بدهی کمک بخواهد؛ تجربهای که شرم و مشکلات مالی خانواده را بیشتر میکند.
رابطهاش با سونیا نیز پیچیدهتر میشود. نیکلای سالها گفته او را دوست دارد و حتی به ازدواج فکر کرده، اما خانواده از این انتخاب استقبال نمیکند، چون سونیا ثروتی ندارد و ازدواج با او کمکی به بحران مالی روستوفها نخواهد کرد. مادر نیکلای بیش از همه امیدوار است پسرش با زنی ثروتمند ازدواج کند.
نیکلای از اینکه عشقش را به حساب پول بفروشد بیزار است و مدتی بر وفاداری به سونیا پافشاری میکند. بااینحال جنگ ۱۸۱۲ و آشنایی با ماریا بولکونسکایا شرایطی میسازند که مسئله را بسیار پیچیدهتر میکنند.
حملهی ناپلئون به روسیه
در سال ۱۸۱۲ جنگ دیگر ماجرایی دور از خانههای شخصیتها نیست. ارتش ناپلئون وارد خاک روسیه میشود و نیروهای روس در برابر پیشروی فرانسویها عقب مینشینند. شهرها و املاک خانوادگیای که تا آن زمان از جبهه فاصله داشتند، ناگهان در مسیر جنگ قرار میگیرند.
تولستوی بارها بحثهای فرماندهان، سیاستمداران و تاریخنویسان دربارهی علت تصمیمها را کنار تجربهی واقعی آدمها میگذارد. هیچکس در داستان کنترل کاملی بر اتفاقها ندارد و تصمیمهایی که بعداً در کتابهای تاریخ بسیار منظم به نظر میرسند، در لحظه اغلب میان شایعه، ترس، رقابت شخصی و اطلاعات ناقص گرفته میشوند.
کوتوزوف در این مرحله به فرماندهی کل میرسد. او برخلاف افسرانی که دائماً طرحهای پیچیده ارائه میکنند، بیشتر به شرایط واقعی ارتش و محدودیت امکان فرمان دادن توجه دارد. تولستوی از همین تفاوت برای ساختن برداشت خودش از فرماندهی و تاریخ استفاده میکند.
برای خانوادههای اصلی رمان، معنای جنگ بسیار عملیتر است. آندری دوباره در ارتش است، نیکلای در خدمت مانده، پتیا روستوف میخواهد وارد جنگ شود و ملک بولکونسکیها کمکم در معرض نزدیک شدن نیروهای فرانسوی قرار میگیرد.
آندری دوباره به ارتش میرود
بعد از شکست رابطه با ناتاشا، آندری بار دیگر به خدمت نظامی برمیگردد. اما مردی که در سال ۱۸۰۵ برای پیدا کردن شکوه شخصی وارد جنگ شده بود دیگر وجود ندارد. او اکنون نسبت به ستادهای پرزرقوبرق و بحثهای نظری دربارهی جنگ بدبینتر است و ترجیح میدهد در کنار نیروهای عادی خدمت کند.
مسئلهی ناتاشا هنوز ذهنش را رها نکرده است. بخشی از خشم او متوجه آناتول است و مدتی حتی امیدوار است در جبهه فرصتی برای روبهرو شدن با او پیدا کند. بااینحال جنگ خیلی زود مشکلات شخصی را در مقیاسی بزرگتر قرار میدهد.
در همان زمان پدر آندری و ماریا باید با نزدیک شدن ارتش فرانسه روبهرو شوند. شاهزاده نیکلای بولکونسکی که سالها به هوش و ارادهی خودش اعتماد داشته، در برابر سرعت حوادث و ضعف جسمی خودش آسیبپذیر شده است. او دیر به ضرورت ترک منطقه تن میدهد و سلامتش نیز رو به وخامت میرود.
پیش از مرگ، رابطهی او و ماریا برای لحظهای از خشونت و سختگیری همیشگی فاصله میگیرد. پدر از محبت دخترش آگاه است و ماریا نیز با وجود تمام رنجهایی که از رفتار او کشیده، از دست دادنش را تجربهای ساده یا رهاییبخش نمیبیند.
نبرد بورودینو
پیشروی ناپلئون سرانجام دو ارتش را به نبرد بزرگ بورودینو میرساند. برای تولستوی این نبرد فقط صحنهای برای نشان دادن نبوغ فرماندهان نیست؛ صدها هزار نفر با دستورها، ترسها، اشتباهها و واکنشهای مستقل خودشان درگیر واقعهای هستند که هیچ فردی نمیتواند تمام آن را ببیند یا کنترل کند.
آندری پیش از نبرد در میان نیروهایش است و دیگر شور جوانی آسترلیتز را ندارد. جنگ برایش از تصویرهای باشکوه خالی شده و بیشتر به واقعیتی سخت تبدیل شده که انسانهای معمولی باید آن را تحمل کنند. او حتی نسبت به مفهوم افتخار شخصی که زمانی چنین اهمیتی برایش داشت بدبین شده است.
نبرد با تلفات سنگین دو طرف همراه است. نیروهای روس در پایان میدان را ترک میکنند، اما ارتششان نابود نمیشود و ناپلئون هم به پیروزی قاطعی که بتواند روسیه را وادار به تسلیم کند نمیرسد. تولستوی در روایت خودش بیش از نتیجهی تاکتیکی، فرسودگی ارتش فرانسه و مقاومت روسها را برجسته میکند.
آندری در جریان نبرد بهشدت آسیب میبیند. این بار هم تجربهی نزدیک شدن به مرگ، نگاه او را تغییر میدهد، اما مسیری که پس از بورودینو طی میکند با آسترلیتز متفاوت است.
پیر در میدان جنگ
پیر سرباز نیست و وظیفهی نظامی مشخصی هم ندارد، اما میل دارد جنگ را با چشم خودش ببیند. از بیرون، بورودینو واقعهای تاریخی و عظیم است و پیر تصور میکند شاید با حضور در آن بتواند چیزی دربارهی معنای این لحظه و رفتار انسانها بفهمد.
وقتی وارد میدان میشود، خیلی زود معلوم میشود برای چنین محیطی آماده نیست. سربازها از حضور مرد ثروتمند و بیتجربهای با لباس غیرنظامی تعجب میکنند و پیر هم نمیداند کجا باید بایستد یا چه کاری انجام دهد. او به جای نقشهی کامل نبرد، فقط بخشهای کوچکی از آشوب را میبیند.
در یکی از مواضع توپخانه مدتی کنار سربازان میماند و تحت تأثیر رفتار عادی آنها قرار میگیرد. کسانی که در دل یکی از بزرگترین نبردهای دوران هستند هنوز شوخی میکنند، کارشان را انجام میدهند و به چیزهای بسیار کوچک توجه دارند. پیر کمکم میفهمد فاصلهی زیادی میان «جنگ» به عنوان مفهوم تاریخی و تجربهی کسانی که داخل آن هستند وجود دارد.
آن روز جواب فلسفی روشنی پیدا نمیکند، اما تصویر ذهنیاش از جنگ برای همیشه عوض میشود. بعد از بورودینو به مسکو برمیگردد، در حالی که هنوز نمیداند خودش در برابر اتفاقهای بعدی چه خواهد کرد.
زخمی شدن آندری
آندری بعد از آسیب دیدن به محل درمان منتقل میشود. در آنجا به شکل غیرمنتظرهای آناتول کوراگین را میبیند که او هم در جریان نبرد آسیب دیده است. مردی که آندری مدتها با خشم به او فکر میکرد حالا دیگر رقیبی قدرتمند یا دشمنی برای انتقام گرفتن نیست؛ انسانی رنجکشیده در همان وضعیتی است که بسیاری از سربازان دیگر قرار دارند.
این مواجهه خشم آندری را به شکلی تازه تغییر میدهد. او برای لحظهای احساس میکند نفرتی که مدتها حمل کرده در برابر رنج مشترک انسانها معنای قبلی را ندارد. بخشش در اینجا برایش یک شعار اخلاقی نیست، بلکه تجربهای است که در نزدیکی مرگ شکل میگیرد.
وضع جسمی آندری جدی است و پزشکان امید زیادی به بهبود کامل او ندارند. بااینحال هنوز زنده است و همراه دیگر مجروحان از مسیر نزدیک شدن فرانسویها دور میشود.
در همین زمان خانوادهی روستوف در مسکو برای فرار از شهر آماده میشود و بدون آنکه ابتدا بدانند، سرنوشت آندری دوباره با آنها برخورد میکند.
خروج خانوادهی روستوف از مسکو
با نزدیک شدن ارتش فرانسه، مسکو در وضعیت آشفتهای قرار گرفته است. خانوادههای ثروتمند برای خروج آماده میشوند و روستوفها نیز تلاش میکنند وسایل ارزشمندشان را بستهبندی و با کالسکهها از شهر خارج کنند. همان بینظمی مالی و خانوادگی همیشگی در این لحظه هم دیده میشود و آمادهسازی آنها با آشفتگی فراوان پیش میرود.
همزمان تعداد زیادی سرباز مجروح در شهر هستند و وسیلهی کافی برای انتقالشان وجود ندارد. ناتاشا وقتی میبیند کالسکههای خانواده قرار است برای اثاثیه استفاده شوند در حالی که مجروحان وسیلهای برای خروج ندارند، نمیتواند با این تصمیم کنار بیاید. اصرار میکند وسایل پایین آورده شوند و کالسکهها در اختیار سربازان قرار بگیرند.
پدرش در نهایت با او موافقت میکند، هرچند این تصمیم به معنای رها کردن بخشی از داراییهای خانواده است. ناتاشایی که چند ماه قبل تقریباً تمام جهانش به بحران رابطه با آناتول محدود شده بود، حالا انرژی و توجهش را روی نیاز آدمهای دیگر گذاشته است.
در میان مجروحانی که با کاروان روستوفها حرکت میکنند، آندری نیز حضور دارد. خانواده در ابتدا از این موضوع خبر ندارد و ناتاشا بعدتر میفهمد مردی که زمانی نامزدش بوده درست در همان کاروان است.
تصمیم ناتاشا دربارهی مجروحان
انتقال مجروحان فقط یکی از تصمیمهای لحظهای ناتاشا نیست. در روزهای خروج از مسکو او برای نخستین بار پس از بحران عاطفی ماههای قبل دوباره همان انرژی عملی قدیمی را پیدا میکند، اما این بار این انرژی بیشتر به مراقبت از دیگران جهت گرفته است.
وقتی میفهمد آندری در میان مجروحان است، گذشته به شکلی بسیار مستقیم به سراغش میآید. آخرین بخش مهم رابطهی آنها با بیاعتمادی و جدایی تمام شده بود و ناتاشا مدتها با شرم آن زندگی کرده است. حالا آندری در شرایطی نیست که بتوانند به سادگی به بحثهای قدیمی برگردند.
ناتاشا شبانه به دیدن او میرود و از او طلب بخشش میکند. آندری دیگر همان خشمی را که پس از ماجرای آناتول داشت احساس نمیکند و میان آن دو نوعی آشتی شکل میگیرد. بااینحال این آشتی بازگشت ساده به نامزدی سابق نیست؛ هر دو از تجربههایی عبور کردهاند که رابطه را به چیزی متفاوت تبدیل کرده است.
از اینجا به بعد ناتاشا بخش بزرگی از وقتش را صرف مراقبت از آندری میکند. این مراقبت یکی از مهمترین مراحل بلوغ او در رمان است، چون دیگر با هیجان کوتاه و آیندهی عاشقانه سروکار ندارد، بلکه با حضور روزانه کنار انسانی بیمار روبهروست.
سقوط و آتشسوزی مسکو
پس از تصمیم فرماندهان روس برای خالی کردن مسکو، ارتش ناپلئون وارد شهری میشود که بخش بزرگی از ساکنانش آن را ترک کردهاند. ناپلئون انتظار دارد تصرف پایتخت قدیمی روسیه شاید تزار را به مذاکره وادار کند، اما تسلیم سیاسی مورد انتظار رخ نمیدهد.
خیلی زود بخشهای بزرگی از مسکو دچار آتشسوزی میشوند. رمان این فاجعه را به فرمان واحد و سادهی یک فرد تقلیل نمیدهد؛ شهری خالیشده، نظم ازهمپاشیده، خانههای چوبی، سربازان اشغالگر و آتشهای متعدد در کنار هم وضعیتی میسازند که کنترلش دشوار است.
برای فرانسویها تصرف مسکو به جای نقطهی پایان جنگ به مشکل تازهای تبدیل میشود. شهری که قرار بود امکانات و موقعیت سیاسی فراهم کند، بخش بزرگی از توان عادی خودش را از دست داده و ارتش فرانسه هم از خطوط پشتیبانی طولانی خودش دور شده است.
پیر برخلاف بیشتر آشنایانش در شهر مانده است. او نیز در آن روزها از نظر روحی در وضعیتی آشفته قرار دارد و تصمیمهایی میگیرد که بیشتر از بحران درونیاش میآیند تا یک برنامهی منطقی.
پیر در مسکو اشغالشده
پیر پس از بورودینو و در آستانهی ورود فرانسویها به این فکر میافتد که شاید مأموریتی شخصی در برابر ناپلئون داشته باشد. ذهنش درگیر محاسبهها و نشانههایی شده که او را به این تصور رساندهاند که باید شخصاً نقشی تعیینکننده ایفا کند. حتی برای مدتی قصد میکند ناپلئون را از میان بردارد، اما این فکر بیشتر محصول وضعیت آشفتهی ذهنی اوست تا نقشهی یک قهرمان مخفی.
او لباس سادهتری میپوشد و در مسکو میماند. با ورود فرانسویها، شهر پر از هرجومرج میشود و پیر بارها به جای دنبال کردن هدف خیالی خودش درگیر نیازهای واقعی آدمهایی میشود که جلوی چشمش قرار دارند.
در یکی از آتشسوزیها به کودکی کمک میکند که از خانوادهاش جدا شده است. در موقعیتی دیگر برای دفاع از زنی که با مزاحمت یک سرباز روبهرو شده وارد ماجرا میشود. همین رفتار باعث جلب توجه نیروهای فرانسوی میشود و پیر که ظاهر و توضیحاتش برای آنها مشکوک است بازداشت میشود.
نقشهی بزرگ او دربارهی ناپلئون عملاً هیچگاه اجرا نمیشود. جنگ به پیر یاد میدهد فاصلهی زیادی میان تصور انجام عملی تاریخی و مسئولیت بسیار سادهتری وجود دارد که ناگهان در برابر انسانی واقعی پیدا میکنیم.
بازداشت پیر
پیر پس از بازداشت نمیتواند هویت و موقعیت خودش را به شکلی که فوراً برای فرانسویها قانعکننده باشد توضیح دهد. در روزهای آشفتگی مسکو، هر فرد ناشناسی میتواند به چشم جاسوس یا خرابکار دیده شود و پیر وارد دستگاهی میشود که خودش هیچ کنترلی روی آن ندارد.
او همراه چند زندانی دیگر با خطر مرگ روبهرو میشود و شاهد سرنوشت تلخ بعضی از آنهاست. این تجربه برای پیر تکاندهنده است، چون ناگهان زندگی انسانها را وابسته به تصمیمهایی میبیند که افراد حاضر در صحنه هم گاهی مسئولیت کاملشان را درک نمیکنند.
پیر زنده میماند و به جمع زندانیان منتقل میشود. از زندگی اشرافی، ثروت، خانه و تمام پرسشهای نظریای که سالها ذهنش را پر کرده بود تقریباً چیزی در اختیارش نیست. زندگی او به غذا، خواب، سرما، حرکت و ارتباط با چند انسان دیگر محدود شده است.
در همین وضعیت با پلاتون کاراتایف آشنا میشود؛ مردی که تأثیرش بر پیر نه از راه استدلال فلسفی، بلکه از شیوهی بسیار سادهی حضورش در زندگی شکل میگیرد.
پلاتون کاراتایف
کاراتایف سربازی معمولی و از طبقهای کاملاً متفاوت از پیر است. پیر ابتدا تحت تأثیر آرامش او قرار میگیرد؛ مردی که حتی در اسارت زندگی را به مجموعهای از شکایتها و پرسشهای بیپایان تبدیل نمیکند. کاراتایف غذا را تقسیم میکند، داستان تعریف میکند و با اطرافیان و حتی حیوانات با نوعی سادگی و مهربانی رفتار میکند.
پیر پیش از این بارها برای پیدا کردن معنای زندگی سراغ نظامهای بزرگ رفته بود. ثروت، ازدواج، فراماسونری و حتی تصور انجام عملی تاریخی علیه ناپلئون هرکدام برای مدتی به او احساس هدف داده بودند. کاراتایف برعکس هیچ نظریهی منسجمی به پیر آموزش نمیدهد.
چیزی که پیر از او میگیرد بیشتر تجربهی زندگی در لحظه و پذیرفتن محدودیت کنترل انسان است. کاراتایف خودش هم شخصیت کاملی نیست و تولستوی او را وارد بحثهای پیچیده نمیکند؛ اهمیتش دقیقاً در همان سادگی و یکپارچگیای است که پیر در تمام سالهای گذشته کم داشته است.
دوران آشنایی آنها طولانی نیست، اما وقتی شرایط عقبنشینی فرانسویها سختتر میشود، پیر میفهمد ارتباط کوتاه با این سرباز تأثیری ماندگار بر او گذاشته است.
عقبنشینی ارتش فرانسه
ماندن ارتش ناپلئون در مسکو نتیجهی سیاسیای که انتظار داشت ایجاد نمیکند و سرانجام فرانسویها مجبور به عقبنشینی میشوند. حرکت بازگشت در شرایط سخت، کمبود آذوقه و فشار نیروهای روس انجام میشود و ارتشی که زمانی با عظمت وارد روسیه شده بود بهتدریج انسجامش را از دست میدهد.
زندانیان روس، از جمله پیر، نیز همراه ارتش در حال عقبنشینی حرکت داده میشوند. کاراتایف بیمار و ضعیفتر شده و دیگر نمیتواند با سرعت ستون حرکت کند. پیر میفهمد وضع او خطرناک است، اما خودش هم قدرتی برای تغییر تصمیم نگهبانان ندارد.
کاراتایف در ادامهی عقبنشینی جانش را از دست میدهد و پیر مجبور است با فقدان کسی روبهرو شود که در مدت کوتاهی نگاهش به زندگی را تغییر داده بود. مرگ کاراتایف برای او یکی دیگر از تجربههایی است که نشان میدهد دوست داشتن یا فهمیدن یک انسان به معنای توانایی نجات دادنش نیست.
همزمان گروههای روسی به ستونهای در حال عقبنشینی حمله میکنند و اسیران را آزاد میکنند. یکی از این نیروها تحت فرمان دنیسوف است و پیر سرانجام از اسارت بیرون میآید.
ناتاشا و آخرین روزهای آندری
ناتاشا و ماریا هر دو در کنار آندری قرار میگیرند. ماریا وقتی به برادرش میرسد متوجه تغییر او میشود و ناتاشا نیز تقریباً تمام انرژیاش را صرف مراقبت از مردی میکند که زمانی گمان میکرد آیندهی مشترکی با او خواهد داشت.
آندری در این دوره بیشتر و بیشتر از زندگی روزمره فاصله میگیرد. بخشش ناتاشا و آناتول برای او با نوعی تغییر در نگاه به عشق همراه شده است؛ دیگر عشق را فقط در قالب تعلق شخصی و رابطهی دو نفره نمیبیند و احساس میکند خشم و نفرتی که سالها حمل کردهاند در برابر مرگ اهمیت کمتری دارند.
بااینحال تولستوی این تجربه را به درمانی معجزهآسا تبدیل نمیکند. ناتاشا هنوز امیدوار است آندری بماند، در حالی که خود آندری آرامآرام نسبتش با زندگی را تغییر میدهد. فاصلهی میان امید ناتاشا و پذیرش آندری یکی از تلخترین بخشهای رابطهی آنهاست.
آندری سرانجام در کنار ناتاشا و ماریا از دنیا میرود. برای ناتاشا این دومین شکست سادهی یک رابطهی عاشقانه نیست؛ او مدتی طولانی کنار آندری بوده و تجربهی مراقبت و فقدان چیزی در شخصیتش تغییر داده است که بعداً در رابطهاش با خانواده هم دیده میشود.
مرگ پتیا روستوف
پتیا، برادر کوچکتر ناتاشا و نیکلای، در جریان جنگ مشتاق است خودش را به عنوان یک سرباز واقعی ثابت کند. مانند نیکلای جوان در ابتدای رمان، جنگ برای او هم با هیجان، افتخار و میل به نشان دادن شجاعت همراه است، اما سن و بیتجربگیاش باعث میشوند خطر را کامل درک نکند.
او به گروه دنیسوف میپیوندد و از اینکه اجازه دارد در عملیاتی علیه فرانسویها شرکت کند هیجانزده است. شب پیش از درگیری تقریباً نمیتواند از شدت شور و انتظار آرام بماند و صبح بیش از اندازه خودش را در معرض خطر قرار میدهد.
پتیا در جریان عملیات جانش را از دست میدهد. پیروزی نظامی کوچک گروه روس نمیتواند این واقعیت را برای خانوادهی روستوف تغییر دهد که جوانترین پسرشان دیگر برنمیگردد.
خبر مرگ او به خانواده ضربهی سنگینی میزند، بهویژه به مادرش. ناتاشا که خودش هنوز در سوگ آندری است برای مدتی تمام توجهش را به مادر میدهد و از او مراقبت میکند. همین مسئولیت دوباره ناتاشا را از فرو رفتن کامل در اندوه خودش بیرون میکشد.
آزادی پیر
پیر پس از آزادی برای مدتی بیمار میشود و زمان میبرد تا از فشار اسارت و جنگ بیرون بیاید. وقتی حالش بهتر میشود، میبیند بسیاری از چیزهایی که پیش از جنگ چنین اهمیت بزرگی در ذهنش داشتند دیگر جایگاه سابق را ندارند.
او پاسخ نهایی و پیچیدهای برای معنای زندگی پیدا نکرده است، اما دیگر احساس نمیکند باید حتماً فرمولی پیدا کند که همهچیز را توضیح دهد. تجربهی اسارت، کاراتایف و از دست دادن کنترل باعث شده ارزش چیزهای بسیار سادهتر برایش روشن شود: آزادی حرکت، غذا، ارتباط انسانی و خود امکان زندگی کردن.
این تغییر به معنای تبدیل شدن پیر به انسانی کاملاً آرام و بیسؤال نیست. همان مرد کنجکاو و اهل فکر باقی میماند و در اپیلوگ دوباره میبینیم که به سیاست و آیندهی جامعه علاقه دارد. تفاوت بیشتر در این است که پرسشهایش دیگر تمام زندگی روزمرهاش را بیارزش نمیکنند.
او در همین دوره خبرهای مهمی دربارهی آدمهای گذشته دریافت میکند: آندری مرده، پتیا کشته شده و هلن نیز دیگر زنده نیست. زندگی قدیمی پیر به شکلی که پیش از جنگ وجود داشت پایان یافته است.
پایان جنگ
عقبنشینی فرانسه ادامه پیدا میکند و ارتش ناپلئون بخش بزرگی از نیرویی را که با آن وارد روسیه شده بود از دست میدهد. نیروهای روس در تعقیب هستند، اما تولستوی بارها با این تصور مخالفت میکند که میشد فقط با یک فرمان درست تمام ارتش فرانسه را نابود کرد. سربازان روس هم خستهاند و جنگ از مجموعهای از محدودیتهای انسانی و مادی تشکیل شده است.
کوتوزوف در این مرحله بیش از قبل مورد انتقاد کسانی قرار میگیرد که خواهان عملیاتهای تهاجمیترند. از نگاه تولستوی، یکی از ویژگیهای مهم او این است که میفهمد دشمن در حال فروپاشی را لازم نیست به هر قیمتی دنبال کرد و ارتش روسیه نیز نمیتواند از محدودیتهای خودش فراتر برود.
با خروج فرانسویها از روسیه، بخش اصلی جنگی که زندگی شخصیتها را زیرورو کرده به پایان میرسد. اما هیچکس به نقطهای که سال ۱۸۰۵ در آن بود برنمیگردد. خانوادهی بولکونسکی پدر و آندری را از دست داده، روستوفها با مرگ پتیا و مشکلات مالی روبهرو هستند و پیر دیگر مرد سرگردان مهمانیهای سنپترزبورگ نیست.
رمان از همین جا دوباره به زندگی شخصی برمیگردد. تاریخ بزرگ آرام میشود و سؤال این میشود که بازماندگان با زندگیای که برایشان مانده چه خواهند کرد.
مرگ هلن و بازگشت پیر
هلن در دوران جنگ همچنان در محافل اجتماعی فعال است و حتی در زمانی که هنوز همسر پیر محسوب میشود، به دنبال راهی برای ساختن ازدواج دیگری است. زندگی او و پیر عملاً مدتهاست جدا شده و هرکدام مسیر خودش را طی میکند.
در جریان آشفتگی همان سالها خبر مرگ ناگهانی هلن میرسد. پیر هنگام اسارت از جزئیات زندگی او دور بوده و وقتی به جامعه برمیگردد، از نظر قانونی نیز دیگر پیوندی که سالها بخشی از بحرانش بود وجود ندارد.
مرگ هلن قرار نیست ثابت کند پیر در تمام اختلافهایشان حق داشته است. خود پیر در آغاز ازدواج تصمیمی منفعلانه گرفته بود و سالها نتوانسته بود رابطهاش را به شکلی سالم اداره کند. بااینحال پایان آن ازدواج بخشی از بسته شدن زندگی قدیمی اوست.
وقتی پیر دوباره با ناتاشا و خانوادهی روستوف ارتباط پیدا میکند، هر دو نسبت به سالهای قبل تغییر کردهاند. ناتاشا دیگر دختر هیجانزدهی دوران نامزدی با آندری نیست و پیر نیز از مسیرهای زیادی برای پیدا کردن معنا عبور کرده است.
پیر و ناتاشا
پیر پس از بازگشت با ماریا و ناتاشا دیدار میکند. آنها دربارهی آندری و اتفاقهای جنگ حرف میزنند و اندوه مشترک بهتدریج فاصلهی میانشان را کمتر میکند.احساس پیر نسبت به ناتاشا پیش از این هم شکل گرفته بود، اما حالا برای نخستین بار شرایطی وجود دارد که این احساس میتواند بدون خیانت یا مانعی بیرونی مطرح شود.
ناتاشا هم در کنار پیر احساس میکند دوباره میتواند به آینده نگاه کند. این تغییر ناگهانی به معنای فراموش کردن آندری نیست؛ رابطه با آندری و مراقبت از او بخشی از زندگی ناتاشا باقی میماند. اما رمان زندگی را به وفاداری دائمی به اندوه محدود نمیکند.
پیر و ناتاشا سرانجام با یکدیگر ازدواج میکنند. رابطهی آنها بیش از آنکه شبیه شور کوتاه ناتاشا و آناتول یا آرمانگرایی رابطه با آندری باشد، بر شناخت طولانیتر و پذیرش شخصیت واقعی یکدیگر بنا شده است.
برای پیر نیز این ازدواج با تجربهی قبلیاش با هلن تفاوت دارد. این بار کسی او را در ازدواجی که دیگران طراحی کردهاند هل نمیدهد و خودش میداند چرا میخواهد با ناتاشا زندگی کند.
نیکلای و ماریا
در سال ۱۸۱۲ مسیر نیکلای و ماریا نیز به هم میرسد. پس از مرگ شاهزاده نیکلای بولکونسکی، ماریا باید ملک را در شرایطی ترک کند که روستاییان حاضر نیستند بهسادگی از دستورهای او پیروی کنند. سالها زندگی زیر سایهی پدر باعث شده ادارهی مستقیم چنین بحرانی برایش آسان نباشد.
نیکلای بهطور اتفاقی به منطقه میرسد و وقتی وضعیت ماریا را میبیند به او کمک میکند از ملک خارج شود. در همین برخورد، هر دو تحت تأثیر دیگری قرار میگیرند. نیکلای در ماریا فقط یک وارث ثروتمند نمیبیند و ماریا نیز در او مردی را میبیند که در لحظهای دشوار بدون تحقیر به کمکش آمده است.
اما سونیا هنوز وجود دارد. نیکلای سالها به او وعدهی عشق داده و از این فکر که فقط به خاطر ثروت ماریا قولش را زیر پا بگذارد احساس شرم میکند. از سوی دیگر مادرش آشکارا ازدواج با ماریا را راه نجات خانواده از بحران مالی میبیند.
سونیا سرانجام در نامهای نیکلای را از تعهد قبلی آزاد میکند. این تصمیم کاملاً آزاد از فشار خانواده نیست و همین موضوع سرنوشت او را تلختر میکند. نیکلای و ماریا بعد از جنگ به یکدیگر نزدیکتر میشوند و سرانجام ازدواج میکنند.
اپیلوگ؛ خانوادهها پس از جنگ
اپیلوگ چند سال بعد از وقایع اصلی میگذرد و نشان میدهد «پایان جنگ» پایان زندگی شخصیتها نبوده است. پیر و ناتاشا حالا خانوادهی خودشان را دارند و صاحب چند فرزند شدهاند. رابطهی آنها گرم است، هرچند تولستوی آن را زندگیای بیتنش و آرمانی تصویر نمیکند.
ناتاشای اپیلوگ با دختر نوجوانی که در نخستین بخشهای رمان میدوید، آواز میخواند و از یک احساس به احساس دیگر میرفت تفاوت زیادی دارد. بخش بزرگی از توجهش به فرزندان و زندگی خانوادگی منتقل شده و کمتر در محافل اجتماعی حضور دارد. تولستوی این تغییر را با رضایت توصیف میکند، هرچند برای خوانندهی امروز ممکن است بعضی جنبههای نگاه او به نقش زن پرسشبرانگیز باشد.
پیر همچنان علاقهی خودش به مسائل اجتماعی و سیاسی را حفظ کرده است. او از سفری برمیگردد و دربارهی گروهی از افراد همفکر و ضرورت تغییر در وضعیت سیاسی حرف میزند. ناتاشا در عین تمرکز بر خانواده، ذهن و روحیهی پیر را خوب میشناسد و گفتوگوهای او را جدی میگیرد.
نیکلای و ماریا نیز زندگی مشترک خودشان را ساختهاند. پس از مرگ کنت روستوف، نیکلای با حجم بزرگی از بدهیهای خانواده روبهرو میشود و برخلاف راه آسانتر، مسئولیت آنها را قبول میکند. او مدیریت املاک ماریا را بهدست میگیرد، وضعیت مالی را بهبود میدهد و به کشاورزی و زندگی روستایی علاقهی جدی پیدا میکند.
رابطهی نیکلای و ماریا کامل و بدون اختلاف نیست. نیکلای گاهی تند و عملی است و ماریا حساستر و تأملیتر، اما هردو یاد گرفتهاند زندگی مشترک را نه بر هیجان لحظه، بلکه بر مجموعهای از وظایف و محبتهای روزمره بنا کنند. سونیا نیز همچنان در کنار خانواده زندگی میکند و موقعیتش یادآور این است که پایان خوش بعضی شخصیتها لزوماً برای همه به یک اندازه خوش نیست.
نیکلِنکا، پسر آندری، نیز در همین خانوادهها بزرگ میشود. او به پیر علاقه و احترام زیادی دارد و گفتوگوهای سیاسی پیر تخیلش را تحریک میکنند. در پایان بخش داستانی اپیلوگ، نسل تازهای در حال شکل گرفتن است که خودش آرزوها و پرسشهایی دارد و احتمالاً جهان را دقیقاً همانطور که نسل قبل ساخته نخواهد پذیرفت.
پس از آن تولستوی بخش نظری اپیلوگ را به مسئلهی تاریخ، آزادی و ضرورت اختصاص میدهد. او دوباره با این تصور درگیر میشود که چند «مرد بزرگ» بهتنهایی مسیر ملتها را تعیین میکنند و تلاش میکند نشان دهد رویدادهای عظیم نتیجهی شبکهای بسیار پیچیدهتر از انتخابها و شرایطاند. این بحث پایان فلسفی رمان است، اما زندگی پیر، ناتاشا، نیکلای، ماریا و فرزندانشان پیش از آن به خواننده یادآوری کرده که تاریخ در نهایت از زندگی میلیونها انسان معمولی جدا نیست.
تحلیل جنگ و صلح
آیا تاریخ را افراد بزرگ میسازند؟
یکی از مشهورترین ایدههای «جنگ و صلح» مخالفت تولستوی با روایت سادهای از تاریخ است که همهچیز را به تصمیم چند پادشاه و فرمانده نسبت میدهد. در چنین روایتی ناپلئون تصمیم میگیرد به روسیه حمله کند، کوتوزوف تصمیم میگیرد مسکو را رها کند و نتیجهی جنگ نیز حاصل نبوغ یا اشتباه همین چند نفر معرفی میشود. تولستوی بارها این تصویر را ناکافی میداند.
در خود نبردها میبینیم دستور فرمانده وقتی به میدان میرسد ممکن است دیر شده باشد، اشتباه فهمیده شود یا دیگر با شرایط موجود سازگار نباشد. هزاران سرباز و افسر هرکدام تصمیمهای کوچکی میگیرند و عواملی مانند خستگی، آبوهوا، ترس، شایعه، مسیر جاده و حتی تصادف بر نتیجه اثر میگذارند. فرمانده بخشی از این شبکه است، نه کسی که بیرون آن ایستاده و تمام مهرهها را جابهجا میکند.
ناپلئون در نگاه تولستوی نمونهی کسی است که بیش از اندازه به تصور کنترل خودش باور دارد. او فرمان میدهد و بعد تاریخنویسان ممکن است هر اتفاقی را به همان فرمان نسبت دهند، حتی وقتی نتیجهی واقعی از عواملی بسیار بیشتر ساخته شده است. کوتوزوف از سوی دیگر بیشتر به این محدودیت آگاه است و گاهی بهترین تصمیمش این است که اجازه دهد روندی که آغاز شده ادامه پیدا کند.
بااینحال تولستوی نمیگوید افراد هیچ نقشی در جریان تاریخ ندارند. انتخاب ناتاشا برای واگذاری کالسکهها به مجروحان، کمکهای پیر به آدمهایی که در آشفتگی مسکو با آنها روبهرو میشود و تصمیم نیکلای برای پذیرفتن بدهیهای پدر، شاید مسیر جنگ یا سرنوشت یک کشور را تغییر ندهند، اما بر زندگی آدمهای مشخصی اثر میگذارند. مسئله برای تولستوی بیاهمیت بودن انتخاب فردی نیست؛ او بیشتر این تصور را نقد میکند که چند شخصیت بزرگ بهتنهایی میتوانند مسیر تاریخ را تعیین کنند.
پیر؛ جستوجوی معنا در دل آشوب
پیر از نخستین صفحات رمان تا اپیلوگ تقریباً همیشه در حال جستوجوست. ابتدا فکر میکند شاید آزادی فکری و بحث دربارهی سیاست به او جهت بدهند، سپس ثروت عظیم به دست میآورد، با هلن ازدواج میکند، دوئل میکند، به فراماسونری میپیوندد، سراغ اصلاح املاک میرود و بعد حتی در دل جنگ برای خودش مأموریتی تاریخی تصور میکند.
مشترک میان بسیاری از این مراحل آن است که پیر دنبال پاسخی بزرگ و یکپارچه میگردد. میخواهد بداند زندگی «برای چیست» و تصور میکند شاید یک نظام فکری، یک عمل بزرگ یا یک تغییر بیرونی بتواند همهچیز را روشن کند. هر بار مدتی امیدوار میشود و بعد فاصلهی میان آن ایده و زندگی واقعی را میبیند.
اسارت این الگو را میشکند. پیر دیگر امکان انتخاب گسترده ندارد و بسیاری از چیزهایی را که هویتش بر آنها بنا شده از دست میدهد. آشنایی با کاراتایف هم به جای نظریهای تازه، تجربهای از زندگی ساده و مستقیم در اختیارش میگذارد.
بعد از جنگ پیر دیگر مردی نیست که هیچ پرسشی ندارد. در اپیلوگ دوباره به سیاست و جامعه فکر میکند و حتی دنبال فعالیت جمعی است. تفاوت در این است که خانواده، دوستی و زندگی روزمره دیگر برایش موانعی در راه پیدا کردن «معنای بزرگ» نیستند؛ خود همین زندگی بخشی از معنا شده است.
آندری؛ از شکوه تا پذیرش
آندری در آغاز میخواهد از زندگی معمولی فراتر برود. ازدواج، مهمانی و خانه برایش کوچک به نظر میرسند و تصور میکند جنگ جایی است که مرد میتواند استعداد و ارادهی واقعی خودش را نشان دهد. ناپلئون برای او نماد همین امکان است.
آسترلیتز نخستین ضربهی بزرگ به این نگاه است. آندری در لحظهای که میتوانست آغاز شهرتش باشد روی زمین میافتد و جهان از زاویهای کاملاً متفاوت به نظرش میرسد. شکوهی که دنبال میکرد در برابر آسمان و امکان مرگ ناگهان کوچک میشود.
بااینحال آندری یکباره از تمام میلهای انسانی فاصله نمیگیرد. بعد از مرگ لیزا وارد دورهای از سردی میشود، سپس با ناتاشا دوباره امید به زندگی شخصی پیدا میکند و بعد از شکست نامزدی دوباره به خشم و تلخی نزدیک میشود. مسیر او خطی و ساده نیست.
بورودینو و روزهای پایانی مرحلهی تازهای میسازند. مواجهه با آناتول و بعد آشتی با ناتاشا باعث میشود مسئلهی بخشش برایش جدی شود. او در پایان به نوعی پذیرش میرسد، اما این پذیرش را نباید به معنای پیروزی ساده یا تبدیل شدنش به قدیسی بیتعارض دید؛ بخشی از آن با فاصله گرفتن تدریجی او از زندگی همراه است.
ناتاشا؛ رشد، خطا و بلوغ
ناتاشا یکی از شخصیتهایی است که بیشترین تغییر ظاهری و عاطفی را در رمان تجربه میکند. در آغاز تقریباً تمام نیروی او در واکنش فوری به زندگی دیده میشود. سریع خوشحال میشود، سریع عاشق میشود، موسیقی و رقص را با تمام وجود تجربه میکند و کمتر از شخصیتهایی مانند آندری یا پیر خودش را از بیرون تحلیل میکند.
همین ویژگی هم نقطهی قوت اوست و هم زمینهی بعضی خطاهایش. رابطه با آناتول بدون بیمسئولیتی و فریب آناتول شکل نمیگرفت، اما ناتاشا هم تصمیم میگیرد از نامزدی خودش فاصله بگیرد و آمادهی فرار شود. تولستوی او را فقط قربانی مردی فریبکار نمیسازد؛ اجازه میدهد اشتباه کند و بعد با پیامدهای همان اشتباه زندگی کند.
چیزی که ناتاشا را تغییر میدهد صرفاً شرم آن بحران نیست. جنگ، تصمیم دربارهی مجروحان، مراقبت از آندری و بعد مراقبت از مادر پس از مرگ پتیا، انرژی او را به سمت دیگری میبرند. همان توانایی شدید برای احساس کردن که زمانی او را به تصمیمی عجولانه رسانده بود، حالا در مراقبت از دیگران خودش را نشان میدهد.
ناتاشای اپیلوگ با دختر آغاز رمان فرق زیادی دارد. میتوان دربارهی نگاه تولستوی به این تغییر بحث کرد و آن را بینقص ندانست، اما در منطق خود داستان او فقط «از شور جوانی به خانهداری سقوط نکرده» است. تجربههایش اولویتهایش را تغییر دادهاند و زندگی خانوادگی برایش به چیزی تبدیل شده که خودش آن را جدی میگیرد.
خانواده، زندگی روزمره و معنای صلح
اگر فقط فصلهای جنگ را جدا کنیم، ممکن است تصور شود «صلح» در عنوان کتاب فقط فاصلهی میان نبردهاست. اما تولستوی بخش بزرگی از رمان را صرف شام خانوادگی، بدهی، رقص، خواستگاری، بیماری، تولد کودک، مدیریت ملک و گفتوگوی زن و شوهر میکند. اینها برای او حاشیهی تاریخ نیستند.
خانوادهی روستوف نمونهی خوبی است. گرمی، مهماننوازی و محبت واقعی در آن وجود دارد، اما همین خانواده با بینظمی مالی و فشار بر سونیا هم روبهروست. خانوادهی بولکونسکی نظم و آموزش بیشتری دارد، ولی سختگیری پدر سالها ماریا و حتی آندری را آزار میدهد. هیچکدام به عنوان الگوی کاملی از «خانوادهی خوب» ارائه نمیشوند.
پس از جنگ، شخصیتها دوباره به همین مسائل روزمره برمیگردند. نیکلای باید بدهی بپردازد و ملک اداره کند؛ ماریا دربارهی تربیت فرزندان فکر میکند؛ پیر هنوز به سیاست علاقه دارد؛ ناتاشا با زندگی خانوادگی درگیر است. شکست ناپلئون هیچکدام از این مسئولیتها را از بین نبرده است.
در همین معنا، صلح چیزی فراتر از نبود جنگ است. صلح همان فضای زندگی معمولی است که انسان در آن باید با دیگران کار کند، دوست بدارد، اشتباه کند، مراقبت کند و مسئولیت تصمیمهایش را بپذیرد. جنگ این زندگی را قطع میکند، اما ارزش خود زندگی روزمره را هم برای شخصیتها روشنتر میسازد.
پایان جنگ و صلح چه میگوید؟
پایان واقعی «جنگ و صلح» شکست حملهی ناپلئون نیست. اگر رمان همانجا تمام میشد، بخش بزرگی از چیزی که تولستوی دربارهی زندگی میخواهد بگوید ناقص میماند. جنگ تمام میشود، اما بازماندگان باید با فقدانها، بدهیها، عشقهای شکستخورده و فرصتهای تازه زندگی کنند.
پیر از اسارت برمیگردد بدون اینکه تمام پرسشهایش ناپدید شده باشند. او فقط یاد گرفته لازم نیست پاسخ نهایی زندگی را پیش از خود زندگی پیدا کند. ازدواج با ناتاشا برایش نقطهی پایان جستوجوی فکری نیست؛ در اپیلوگ همچنان دربارهی سیاست و جامعه حرف میزند و حتی ممکن است دوباره وارد درگیریهای بزرگتری شود.
ناتاشا هم پس از آندری و پتیا به زندگی برمیگردد. ازدواجش با پیر پاک کردن گذشته نیست و رمان از او نمیخواهد برای وفادار ماندن به آندری تا پایان عمر در سوگ بماند. زندگی تازهاش از دل همان تجربهها ساخته شده و ناتاشای مادر و همسر ادامهی همان شخصیت قبلی است، هرچند شکل حضورش در جهان تغییر کرده است.
نیکلای و ماریا شکل دیگری از بلوغ را تجربه میکنند. عشق آنها از همان ابتدا کنار مسئلهی پول، وظیفهی خانوادگی و سونیا قرار دارد و هیچوقت کاملاً از این پیچیدگی جدا نمیشود. بااینحال زندگی مشترکشان به مرور به همکاریای واقعی تبدیل میشود و نیکلای مسئولیتی را میپذیرد که پدر خودش سالها از آن فرار کرده بود.
نسل بعدی نیز در اپیلوگ حضور دارد. نیکلِنکا، پسر آندری، به حرفهای پیر گوش میدهد و دربارهی پدرش و آینده رؤیاهایی دارد. این حضور کوچک اجازه نمیدهد رمان با تصویری کاملاً بسته از «همه به مقصد رسیدند» تمام شود؛ کودکان نیز روزی وارد تاریخ، سیاست، عشق و انتخابهای خودشان خواهند شد.
حتی بحث فلسفی پایانی تولستوی همین باز بودن را ادامه میدهد. او نمیخواهد تاریخ را داستان چند قهرمان بزرگ بداند و تلاش میکند رابطهی ارادهی فردی با نیروهای بزرگتر تاریخی را توضیح دهد. پاسخ او هرقدر بحثبرانگیز باشد، با ساختار خود رمان هماهنگ است: چیزی که جنگ ۱۸۱۲ مینامیم از میلیونها حرکت ساخته شده، همانطور که چیزی که «زندگی» مینامیم از هزاران تصمیم کوچک روزانه شکل میگیرد.
برای همین پایان «جنگ و صلح» نه پیروزی کامل است و نه تراژدی کامل. آندری و پتیا برنمیگردند، سونیا به زندگیای که زمانی آرزو داشت نمیرسد و بسیاری از زخمهای جنگ باقی میمانند. در همان حال پیر، ناتاشا، نیکلای و ماریا توانستهاند زندگیهایی تازه بسازند. صلح در پایان جایزهای نیست که پس از جنگ به شخصیتها داده شود؛ کاری است که باید هر روز دوباره ساخته شود.
آیا بعد از خواندن این خلاصه، هنوز خواندن جنگ و صلح ارزش دارد؟
این خلاصه تقریباً تمام مسیر اصلی داستان را لو میدهد: پیر چگونه ثروتمند میشود و با هلن ازدواج میکند، آندری در آسترلیتز چه تجربهای دارد، رابطهی او و ناتاشا چگونه شکل میگیرد و میشکند، حملهی ۱۸۱۲ چه بر سر خانوادهها میآورد، پیر چگونه اسیر میشود و در نهایت چه کسانی با هم ازدواج میکنند. اگر فقط برای دانستن سرنوشت شخصیتها سراغ کتاب میروید، بخش بزرگی از غافلگیری دیگر باقی نمانده است.
اما «جنگ و صلح» از آن رمانهایی نیست که ارزشش به نتیجهی داستان محدود شود. تولستوی مدام زاویهی دید را تغییر میدهد و ممکن است یک نبرد را از نگاه فرمانده، سرباز عادی و مردی مثل پیر که اصلاً نظامی نیست ببینیم. همین تغییر زاویه باعث میشود شخصیتها و حتی وقایع تاریخی پیچیدهتر از چیزی شوند که یک خلاصه میتواند منتقل کند.
بخش بزرگی از جذابیت کتاب در لحظههای ظاهراً کوچک است: اضطراب ناتاشا در نخستین مجلس رقص، خجالت نیکلای بعد از باخت قمار، گفتوگوی پیر و آندری، زندگی ماریا کنار پدرش، شوخی سربازها، بحثهای خانوادگی و تغییرهای آرامی که طی صدها صفحه در شخصیتها رخ میدهند. خلاصه میتواند نتیجهی این مراحل را بگوید، اما نمیتواند زمان لازم برای تجربه کردنشان را بازسازی کند.
پس حتی پس از دانستن پایان، خواندن «جنگ و صلح» همچنان ارزش دارد. داستان اصلی کتاب فقط این نیست که ناپلئون شکست میخورد یا پیر با ناتاشا ازدواج میکند؛ تجربهی اصلی دیدن این است که چگونه زندگی خصوصی آدمها در دل تاریخ ادامه پیدا میکند و چگونه شخصیتهایی که در سال ۱۸۰۵ میشناسیم، پس از سالها عشق، اشتباه، جنگ و فقدان به انسانهای دیگری تبدیل میشوند.





