ادبیات داستانیادبیات معاصرادبیات روسیه+۱ مورد

بافته موی مادربزرگ

Der Zopf meiner Großmutter

۰می‌خواهند بخوانند۰درحال خواندن۰خوانده‌اند
امتیاز تو
—
تعداد صفحه
۲۰۴
سال چاپ
۱۴۰۱
نخستین انتشار
۲٬۰۱۹

درباره کتاب

۲ دقیقه

لحظه ای را که پدربزرگم عاشق شد دقیقا به خاطر دارم. او در چشم من فرد بسیار پیری بود که بیش از پنجاه سال داشت، و این راز جدید و همراه با احساساتش موجی از تحسین در من برانگیخت که البته آمیخته با نوعی بدجنسی هم بود. تا آن زمان فکر می کردم من تنها مشکل پدربزرگ و مادربزرگ هستم. حدس می زدم که مادربزرگ نباید چیزی بفهمد. او به دلایل بسیار بی اهمیت تر مثلا وقتی سر شام خرده نان از دست پدربزرگ می ریخت، تهدید می کرد که او را می کشد، شش ساله بودم و با عشق هم آنشایی داشتم. گاهی هم همزمان عاشق چنر نفر بودم. در ساختمان نه طبقه ای که قبل از مهاجرت در آن زندگی می کردیم دختری زیر هجده سال نبود که دست کم مدتی به او نظر نداشته باشم. وقتی مادربزرگ در خیابان متوجه نگاه من به موج دامن ها ودم اسبی آنها می شد دستش را جلوی چشم هایم می گرفت و می گفت : «چشم هایت در نیاد، هیچ وقت یکی از اینها نصیبت نمیشه» لحظه ای را که پدربزرگم عاشق شد دقیقا به خاطر دارم. او در چشم من فرد بسیار پیری بود که بیش از پنجاه سال داشت، و این راز جدید و همراه با احساساتش موجی از تحسین در من برانگیخت که البته آمیخته با نوعی بدجنسی هم بود. تا آن زمان فکر می کردم من تنها مشکل پدربزرگ و مادربزرگ هستم. حدس می زدم که مادربزرگ نباید چیزی بفهمد. او به دلایل بسیار بی اهمیت تر مثلا وقتی سر شام خرده نان از دست پدربزرگ می ریخت، تهدید می کرد که او را می کشد، شش ساله بودم و با عشق هم آنشایی داشتم. گاهی هم همزمان عاشق چنر نفر بودم. در ساختمان نه طبقه ای که قبل از مهاجرت در آن زندگی می کردیم دختری زیر هجده سال نبود که دست کم مدتی به او نظر نداشته باشم. وقتی مادربزرگ در خیابان متوجه نگاه من به موج دامن ها ودم اسبی آنها می شد دستش را جلوی چشم هایم می گرفت و می گفت : «چشم هایت در نیاد، هیچ وقت یکی از اینها نصیبت نمیشه»

در حال بارگذاری مطالب مرتبط
در حال بارگذاری نقل‌قول‌ها و یادداشت‌ها
در حال بارگذاری کتاب‌های مشابه