
فلامینگوهای بختگان
علی صالحی بافقی
Come and make this hell beautiful.
تنها چیزی که می خواستم توی ذهنم باشد، منظره دریا از توی آشپزخانه و سالن و اتاق های بدون دیوار بود. حس آمیخته ترس و امید جلو آمدن یا نیامدن آب را موقع تماشای دریا دوست داشتم. دست های سهراب را گرفتم. بعد دست دیگرم رفت توی جیب کتش و پاکت سیگارش را بیرون کشید. فندکش هم توی پاکت بود. بعد از مدت ها، سیگاری روشن کردم. شیشه را دادم پایین و آرام توی گوش سهراب گفتم: «توی خونه سیگار نمی کشیم ها... فقط روی ایوون. » سهراب خیره شد به سیگار لای انگشت هام. می دانست هر وقت زیادی خوشحال یا زیادی غمگینم سیگار می کشم. نگاهم کرد. لابد می خواست بفهمد آن لحظه در چه حالی ام. خودم هم نمی دانستم. در آن لحظه فقط می خواستم زودتر برسم هتل تا دل و رودهٔ فیل صورتی را بدوزم و بشویمش. سهراب آرام گفت: «این وینستون ها اذیتت می کنه. » خنده ام گرفت از این که گاهی اسمم را فراموش می کند.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت