
زن غمگین
محسن عباسی
Not available
آخرین باری که با هم دعوا کردیم، در آپارتمان گیشا می نشستیم که چشم انداز قشنگی به شهر داشت. شب ها که چراغ ها روشن می شد، از هر دری حرف می زدیم. برای شیرین شعر می خواندم و زیر نور آکواریوم، ماهی ها به ما نگاه می کردند. اما یک روز به چشم هم زل زدیم و هر چه از دهنمان درمی آمد، نثار هم کردیم. چیزهایی به هم گفتیم که آدم شرمش می شود. راه فراری نداشتیم و کسی هم نمی توانست جلوی ما را بگیرد. مثل این بود که داری با ماشین توی جاده می روی و می دانی جلوتر راه خراب است و ممکن است با کله بروی ته دره اما نه برمی گردی و نه می زنی روی ترمز و با حرصی که در وجودت جمع شده پدال گاز را فشار می دهی و یک کله تا آخرش می روی.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت