دست تو یخ کرده و مال من سوزان است. وای ناستنکا، تو مگر کوری که نمیبینی؟

شب های روشن
تکههای کتاباثر فئودور داستایفسکی
تکههای کتاب
۱۰ تکهوای که آدم های خوشبخت گاهی چه غیرقابل تحمل اند.
همه را میبینم. ولی با این همه تنهایم!
همه را میبینم. ولی با اینهمه تنهایم!
وای که چقدر شادی و شیرینکامی انسان را خوشرو و زیبا میکند.
وای ناستنکا، تنهاماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یک "هیچ" احمقانه و بیمعنی، همه خواب بوده است.»
حرفم را برید که: «چطور زندگیتان داستانی ندارد؟ پس چهجور زندگی کردهاید؟» «چطور ندارد! بی داستان! همینطور! به قول معروف دیمی! تک وتنها! مطلقآ تنها! شما میفهمید "تنها" یعنی چه؟» «یعنی چه؟ یعنی هیچوقت هیچکس را نمیدیدید؟» «نه، دیدن که چرا! همه را میبینم. ولی با اینهمه تنهایم!»
خدای من، یک دقیقهٔ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
از زندگی واقعی به قدری بیگانهام که مجبورم اینجور لحظههای بینظیر را دوباره در رؤیا بچشم. چون اینجور لحظهها چیزی است که در زندگیام خیلی کم پیش آمده.
ما در عین درماندگی شوربختی دیگران را شدید تر احساس میکنیم🚶🏼♂️

