بنر پروفایل امیرحسین
امیرحسین

امیرحسین

@varmanli

کتاب می‌خوانم؛ گاهی برای داستان، گاهی برای فهمیدن دنیا و بیشتر وقت‌ها برای فهمیدن خودم.

فعالیت‌های اخیر

نمایش همه

چیزی که بیشتر از همه از رودین برام موند، فاصله‌ی بین حرف زدن و عمل کردنه.

رودین زیاد خونده، خوب حرف می‌زنه و وقتی وارد یه جمع میشه خیلی راحت می‌تونه بقیه رو تحت تأثیر قرار بده. از ایده‌های بزرگ حرف می‌زنه، نقد می‌کنه، نظر میده و در ظاهر آدمی به‌شدت روشنفکر و آگاه به نظر میاد. مشکل اینجاست که وقتی نوبت به زندگی واقعی می‌رسه، تقریباً هیچ‌کدوم از این حرف‌ها تبدیل به عمل نمیشن.

و فکر می‌کنم این فقط مشکل رودین نیست. آدم‌هایی هستن که شاید سال‌ها بخونن، درباره‌ی هر چیزی نظر داشته باشن و حتی خیلی قشنگ و قلمبه‌سلمبه حرف بزنن، اما آخرش نه چیزی در زندگی خودشون تغییر میدن و نه کاری می‌کنن که برای بقیه مفید باشه. انگار خودِ دانستن و حرف زدن براشون تبدیل شده به جایگزینی برای عمل کردن.

البته چیزی که رودین رو برام جالب‌تر می‌کنه اینه که کاملاً آدم پوچ و بی‌اثری هم نیست. حرف‌هاش روی بقیه اثر می‌ذاره و حتی می‌تونه در اون‌ها انگیزه و فکر تازه‌ای ایجاد کنه؛ ولی خودش نمی‌تونه با همون ایده‌ها زندگی کنه. شاید تراژدی رودین هم همین باشه: چیزهای زیادی می‌فهمه و درباره‌ی چیزهای زیادی حرف می‌زنه، اما وقتی باید تصمیم بگیره، مسئولیت قبول کنه و دست به کاری بزنه، اون همه فکر و حرف دیگه به کارش نمیاد.

برای من رودین یه جور یادآوری بود که زیاد خوندن و زیاد دونستن به‌تنهایی آدم رو روشنفکر یا حتی آدم مفیدی نمی‌کنه. ارزش فکر و ایده شاید تازه از جایی شروع بشه که بتونیم یه بخشی از اون رو وارد زندگی واقعی کنیم؛ وگرنه ممکنه تمام عمر درباره‌ی تغییر حرف بزنیم، بدون اینکه حتی زندگی خودمون رو تغییر بدیم.

مغازه خودکشی رو خیلی وقت پیش خوندم و شاید جزئیاتش یادم نباشه، ولی چیزی که هنوز ازش یادمه، امیدیه که از دل اون همه سیاهی و طنز تلخ بیرون میاد.

کتاب یه دنیای به‌شدت تاریک و ناامیدکننده می‌سازه؛ جایی که انگار زندگی اون‌قدر سخت و پوچ شده که دیگه چیز زیادی برای خوشحال بودن وجود نداره. ولی جالب اینجاست که وسط همین همه سیاهی، کم‌کم امید خودش رو نشون میده.

برداشت من از کتاب این بود که زندگی شاید خیلی وقت‌ها سخت، بی‌رحم و حتی بی‌معنی به نظر برسه، ولی بازم ارزش زندگی کردن داره. شاید نتونیم برای همه‌چیز یه معنی بزرگ پیدا کنیم یا همه مشکلاتمون رو حل کنیم، ولی هنوز میشه ادامه داد، تلاش کرد، خندید و یه چیزی پیدا کرد که به خاطرش فردا رو هم دید.

چیزی که دوست داشتم این بود که کتاب این حرف رو خیلی مستقیم و شعاری نمی‌زنه. برعکس، با طنز سیاه و یه داستان کاملاً عجیب میره سراغش. انگار وسط اون همه ناامیدی داره یواشکی میگه شاید خود زندگی، با همه مسخره‌بازی‌ها و سختی‌هاش، هنوز ارزش ادامه دادن داشته باشه.

اتاق شماره شش کتاب خیلی خوبی بود و چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود این بود که واقعاً تا وقتی جای یک نفر نباشیم، نمی‌تونیم بفهمیم چی داره بهش می‌گذره.

همه‌چیز از دور یه جور دیگه‌ست. خیلی راحت میشه درباره درد و مشکلات بقیه حرف زد، براشون نسخه پیچید یا حتی قضاوتشون کرد. ولی وقتی خود آدم توی همون شرایط قرار می‌گیره، تازه می‌فهمه قضیه چقدر فرق داره. همون حرف معروف که میگه تا با کفش کسی راه نرفتی، قضاوتش نکن.

یه چیز دیگه‌ای که خیلی توجهم رو جلب کرد، راگین و این فکر کردن‌های بی‌پایانش بود. اینکه آدم فقط فکر کنه و فکر کنه، ولی هیچ‌وقت کاری نکنه و با واقعیت درگیر نشه. یه جایی دیگه این فکرها به‌جای اینکه باعث بشن دنیا رو بهتر بفهمی، برعکس تو رو از واقعیت دور می‌کنن. انگار آدم یه دنیایی توی ذهن خودش می‌سازه و کم‌کم باورش می‌کنه.

و از همه جالب‌تر برام مرز بین عقل و جنون بود. واقعاً این مرز کجاست؟ کی عاقله و کی دیوونه؟ اصلاً کی قراره اینو مشخص کنه؟ مخصوصاً وقتی می‌بینی بعضی از آدم‌هایی که ظاهراً «عاقل» حساب میشن، شاید رفتارهاشون خیلی عجیب‌تر از آدم‌هایی باشه که بقیه دیوونه صداشون می‌کنن.

در کل از اون کتابایی بود که بعد از تموم شدنش هنوز یه سری سؤال توی ذهنت می‌مونه. مخصوصاً اینکه چقدر راحت از بیرون درباره زندگی بقیه حرف می‌زنیم، تا وقتی که یه روز خودمون جای اون‌ها قرار بگیریم.

بارون درخت‌نشین واقعاً برام کتاب جالبی بود. از همون ایده‌ی اولش که یک پسر تصمیم می‌گیره دیگه از درخت پایین نیاد، کنجکاو شدم ببینم کالوینو می‌خواد این داستان رو به کجا برسونه.

هرچی جلوتر رفتم، بیشتر حس کردم ماجرا فقط درباره‌ی یک تصمیم عجیب نیست؛ درباره‌ی آزادی، انتخاب کردن و پای چیزی که بهش باور داری ایستادنه. چیزی که خیلی دوست داشتم این بود که بارون با وجود این فاصله‌ای که از بقیه می‌گیره، هیچ‌وقت واقعاً از زندگی و آدم‌ها جدا نمی‌شه.

ترجمه‌ی مهدی سحابی هم فوق‌العاده‌ست؛ خیلی روان و زنده‌ست و باعث می‌شه کتاب راحت و لذت‌بخش پیش بره. در کل از اون کتاب‌هایی بود که هم موقع خوندنش بهم خوش گذشت، هم بعد از تموم شدنش هنوز یه چیزهایی ازش تو ذهنم موند.

بسیاری از منتقدان، از جمله ایروینگ هاو، «مرگ ایوان ایلیچ» را صرفاً داستان مردی در آستانه مرگ نمی‌دانند؛ بلکه آن را تصویری از زندگی انسان مدرن می‌بینند. از نگاه هاو، ایوان ایلیچ شخصیتی است که می‌تواند نماینده هر یک از ما باشد؛ انسانی که سال‌ها برای رسیدن به جایگاه اجتماعی، امنیت مالی و تأیید دیگران تلاش می‌کند، بی‌آنکه لحظه‌ای از خود بپرسد آیا واقعاً آن‌گونه که می‌خواهد زندگی می‌کند یا نه.

به اعتقاد او، بحران اصلی ایوان از زمانی آغاز نمی‌شود که بیمار می‌شود، بلکه زمانی آغاز می‌شود که دیگر نمی‌تواند از حقیقت فرار کند. بیماری فقط پرده‌ای را کنار می‌زند که سال‌ها روی زندگی او کشیده شده بود. او درمی‌یابد آنچه همیشه «زندگی موفق» تصور می‌کرد، در واقع مجموعه‌ای از عادت‌ها، ظواهر و تصمیم‌هایی بوده که بیشتر برای جلب رضایت جامعه گرفته شده‌اند تا برای رضایت قلبی خودش.

هاو همچنین تأکید می‌کند که نباید پایان داستان را یک پایان کاملاً خوش یا صرفاً مذهبی تفسیر کرد. رستگاری ایوان در این نیست که مرگ را شکست می‌دهد، بلکه در این است که در آخرین لحظات زندگی، حقیقت را می‌پذیرد. او برای نخستین بار به جای فکر کردن به خودش، درد و رنج اطرافیانش را می‌بیند و با پذیرش این حقیقت، ترسش از مرگ فرو می‌ریزد. به بیان دیگر، تولستوی نشان می‌دهد که انسان تنها زمانی می‌تواند با مرگ آشتی کند که پیش از آن با حقیقت زندگی آشتی کرده باشد.

از دید این منتقد، قدرت ماندگار «مرگ ایوان ایلیچ» در همین نکته نهفته است؛ اینکه داستان درباره مرگ نیست، بلکه درباره شیوه زندگی کردن است. تولستوی از خواننده نمی‌پرسد «چگونه خواهی مرد؟»، بلکه سؤال عمیق‌تری مطرح می‌کند: «آیا پیش از رسیدن مرگ، واقعاً زندگی کرده‌ای؟»