بازگشت به صفحه کتاب
ملکوت

همه‌ی تکه‌های «ملکوت»

بهرام صادقی

تکه‌های کتاب

۲ تکه

کجا است، کجا است آن روز گرامی که بیاید و روح مرا بشوید؟ زیرا که من می خواهم زنده باشم و زندگی کنم و دوست بدارم و ببینم و بفهمم و حرف بزنم و از مرگ می ترسم و می گریزم که مرا پست می کند و خاک می کند و به دهان کرمها و حشرات می اندازد و…

اگر زندگی کلاف نخی باشد… من آنرا باز کرده می بینم. کاملا گسترده و صاف. پیچ و تابش نمی دهم و رشته هایش را به دست و پایم نمی بندم. برای همین است که عده ای را دوست می دارم و عده ای را دوست نمی دارم. اما به کسی کینه ندارم. آماده ام که به دیگران کمک کنم، زیرا دلیلی نمی بینم که از این کار سرباز زنم. هوا و آفتاب و عشق و غذا و علم و مرگ و حیات و کوهها را می پسندم و به آنها دل می بندم. به هرچیز قانعم، اما آن قناعتی که نتیجه ی تصور خاص من از زندگی است.