انگشتی به جانبش تکان داده، و از او دورشوان گفته بود: «میدانید که من از همهچیز خبر دارم، منتها بعضی چیزها هست که نمیخواهم بدانم.» و به قلبش آشارهکنان افزوده بود: «ولی همهچیز این جا ثبت میشود.»

همهی تکههای «پدر سرگی»
لئو تولستوی
تکههای کتاب
۷ تکهبله، یک کار نیک، یک پیاله آب که بیطمع پاداش به تشنهای داده شود ارجمندتر از همهٔ کارهای خوبی است که من در راه مردم کردهام. از خود پرسید: «آیا بهراستی ذرهای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟» و جوابش این بود:«بله، بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرتخواهی و شهوت نام در چشم مردم پوشیده و آلوده شده بود. بله، برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من از این پس به جستوجوی خدا خواهم رفت.»
چرا این دنیا را با این همه زیبایی آفریدهای و بهرهگیری از آنها را گناه قرار دادهای و بندگانت را به پرهیز از آنها سفارش کردهای؟ چرا وسوسه را برای ما آفریدهای؟ وسوسه! ولی آیا همین وسوسه نیست که من میخواهم از شادیها و لذتهای زندگی بگریزم و برای آخرت توشهای به جایی بفرستم که شاید موهوم باشد؟
«من از یمن دوستی... تو خود را شناختم و دانستم که بهتر از آنم که گمان میکردم.»
پاشنکا برای خدا زندگی می کند، به این خیال که برای مردم زنده است. بله، یک کار نیک، یک پیاله آب که بیطمع پاداش به تشنهای داده شود ارجمندتر از همهٔ کارهای خوبی است که من در راه مردم کردهام. از خود پرسید: «آیا بهراستی ذرهای نیت صدق نسبت به خدا در دل من بود؟» و جوابش این بود:«بله، بود، اما هر چه بود با علف هرز شهرتخواهی و شهوت نام در چشم مردم پوشیده و آلوده شده بود. بله، برای کسی که مثل من برای کسب نام در نظر مردم زندگی کرده خدا وجود ندارد. من از این پس به جستوجوی خدا خواهم رفت.»
اینجور زندگی برای من فقط مایهٔ ملال است. من چیزی می خواهم که زندگی را زیرو رو کند.
هر قدر به عقیدهٔ مردم کمتر اهمیت میداد وجود خدا را در خود نیرومندتر احساس میکرد.