
تا از سخن دور نیفتیم
داوود غفارزادگان
cafe mostashar
آیا می توان از روزگار رفته حکایت نکرد؟ آیا می توان به مهر رفتگان و با یادداری یادهای کهنه و ازنفس افتاده، روز و شب را گذر کرد و بی تصویر و صدا و بو و کلمه، از رویای آن ها، آن دیگری های رفته و زنده در ما، بیرون ماند؟ قصه ها از دل ناممکنی همین ها شکل گرفته و اجبار ناخواسته ی زیستن زندگی؛ زندگی های ما و دیگران ما. قصه های کتاب «کافه مستشار» راوی یادداری بازماندگانی ست که همگی، امروزشان پا در گذشته ای دارد که خواسته و ناخواسته به آن ها تحمیل شده است. روایت عاشقیتی از روزهای التهاب و استیصال که از میان «کاغذها»ی عشاقی به امروز رسیده و نافرجامی عشقی را بازگو می کند که در آتش مشروطه، جان گرفته و سوخته، هرچند دستنوشته ها هیچ گاه نمی سوزند و راوی راویان رفته از یادند. کاغذها اولین داستان این کتاب تلخ و خرم است و قصه ها یکی یکی از تبریز تا سیدنی، از سهند تا کافه مستشار، با ما و خودشان در گفت وگویند؛ یاد استاد خوشنویس مشروطه چی و شاگرد عاشق پیشه ی زیبای مغمومش، یاد رفیق مرده ی محوشده لابه لای درختان باغ گلستان، یاد رفقای مانده و درمانده، اسماعیل ها، ابراهیم ها و آرازها، یاد همه ی آن ها که در کاغذهایی لای سیم های پیانویی ساخت 1860 پنهان بودند، یاد دربندشده هایی که در جست وجوی آزادی روح و تنشان رفت و هیچ کس به یادشان نبود، یاد صنوبری که میان نغمه ها، رنگ ها و بوهای کافه مستشار تکثیر شده، یاد آن ها که در کمرکش کوه ها، غریب انجمادی سهمگین، اندوه رفتنشان بر جان ها مانده است؛ جان هایی که زنده اند تا روایت کنند.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت