
خمره
لوئیجی پیراندلو
Old god
ترکه ای بود. کمی قوز کرده، با پیراهنی ابریشمی که بر تنش لق لق می خورد، و چتری باز بر سر و کلاه حصیری کهنه ای در دست داشت. این گونه آقای آئورلیو، هر روز، به سمت اقامتگاه ییلاقی خوش منظرش به راه می افتاد. برای خودش جایی پیدا کرده بود. جایی که به عقل هیچ کس نمی رسید و از این بابت بسیار خشنود بود و از اندیشه ی آن، دستانش را به حالتی عصبی به هم می مالید.
هنوز تکهای منتشر نشده
هنوز خوانندهای تکهای از این کتاب منتشر نکرده است.
هنوز یادداشتی درباره کتاب منتشر نشده
هنوز خوانندهای برای این کتاب یادداشت منتشر نکرده است.
ورود برای نوشتن یادداشت