اتاق شماره شش کتاب خیلی خوبی بود و چیزی که بیشتر از همه برام جالب بود این بود که واقعاً تا وقتی جای یک نفر نباشیم، نمیتونیم بفهمیم چی داره بهش میگذره.
همهچیز از دور یه جور دیگهست. خیلی راحت میشه درباره درد و مشکلات بقیه حرف زد، براشون نسخه پیچید یا حتی قضاوتشون کرد. ولی وقتی خود آدم توی همون شرایط قرار میگیره، تازه میفهمه قضیه چقدر فرق داره. همون حرف معروف که میگه تا با کفش کسی راه نرفتی، قضاوتش نکن.
یه چیز دیگهای که خیلی توجهم رو جلب کرد، راگین و این فکر کردنهای بیپایانش بود. اینکه آدم فقط فکر کنه و فکر کنه، ولی هیچوقت کاری نکنه و با واقعیت درگیر نشه. یه جایی دیگه این فکرها بهجای اینکه باعث بشن دنیا رو بهتر بفهمی، برعکس تو رو از واقعیت دور میکنن. انگار آدم یه دنیایی توی ذهن خودش میسازه و کمکم باورش میکنه.
و از همه جالبتر برام مرز بین عقل و جنون بود. واقعاً این مرز کجاست؟ کی عاقله و کی دیوونه؟ اصلاً کی قراره اینو مشخص کنه؟ مخصوصاً وقتی میبینی بعضی از آدمهایی که ظاهراً «عاقل» حساب میشن، شاید رفتارهاشون خیلی عجیبتر از آدمهایی باشه که بقیه دیوونه صداشون میکنن.
در کل از اون کتابایی بود که بعد از تموم شدنش هنوز یه سری سؤال توی ذهنت میمونه. مخصوصاً اینکه چقدر راحت از بیرون درباره زندگی بقیه حرف میزنیم، تا وقتی که یه روز خودمون جای اونها قرار بگیریم.


